
امروزم َ
همه به آزاد کردن قاصدک ها گذشت
که از بی بادی َ
از سفر فرو مانده بودند.
بـُـرون رو بـغض دامن گير
كه درد از تو برون نايد
فرو بـَر نغمه دلگير
كه داد از دل نمي آيد
*
تو اي حق مرغ آسوده
بكن رحمي به آميني
كه كرد اين غم، دل آزرده
من و يارم به تقويمي
*
در اين ره قصه ي فاني
دل و دينم ز دستم رفت
كاخر قلب من ،ثاني*
ندارد طاقت فـُرقت
*
گذشت روز و مه و سالي
نديدم من، ولي رويش
كه گر بينم، شَوَم حالي
به شوق ،پر مي زنم سويش
*
به اميد صباح نو
زنم بوسه به خاك تو
به اميد صلاح تو!
****************************
* ثاني: ثانيه
سهره اي مي خواند گويي مرا !
از غروب تنگ و دلگير خدا !
با دل تنگ از جور زمان مي نالد !
گويي آن بلبل وحشي سليمان پندارد مرا!
نمي دانم از چه اينچنين شيدا مي سرايد!
نمي فهمم زبان نغمه هاي دلربايش!
نمي دانم چطور ديدست چشمانش دلم را !
ولي گويي از سبوي غم عاري ام انگاشتست!
به جهت تحقير بشر
سرودي آوردم به برگ!
باز هم مترو...
من نشسته ام!
زني تنها با كيسه اي در پس خود...
كشان كشان وارد شد!
:
"سيم ظرفشويي دارم... 3 تا هزار.. خانما ؟ نخواستين؟"
و
مسافران! مسكوت!
*
اما اين آماس بزرگ از چيست؟!
آه! او تنها نيست!
ورمي بزرگ ،
به جامانده از شبي التهاب آور بر هيكل نحيفش خودنمايي مي كند!
التهاب آور؟!
اوه. من از كجا بدانم؟ شايد هم شهوت آور!
*
"خانما؟ 3 تاش فقط هزاره!"
صدايي ملتمسانه كه در سكوت بي پايان مسافران غرق ميشود!
نه! خريداري نيست!
گرد نا اميدي بر صورت كم سن و رنجورش نشست!
*
اي زن ملتهب ما كه به ظرفهاي نـَشسته مان نمي انديشيم!
كه مبهوت آماس درآمده از شكم توييم!
آماسي كه حتما بي خواست و شهوت تو بر اندامت نقش بسته!
در همان شام نفرين شده كه تو را به اين روزگار انداخت!
*
و تو اكنون به جاي خفتن در رختخوابي گرم و
خوردن ويارانه اي كه هوس دل كوچك توست،
اينجا درين متروي مزدحم و قي آور منت نگاه خريدارانه با يك برگ سبز ميكشي!
و من در اين انديشه....
چرا مردان، آماس آور نيستند....
حال كه تو نان آور خانه شدي؟!
***
راستي نگفتي؟
ويارانه ي تو چيست؟
شايد خياري پوسيده و بي مزه اي كه ترحم مسافري پيش كشت كرده!
هرچه هست ،نوش جانت!
ميداني؟ اين را هم از همان شب نفرين شده داري؟!

نغمه ي چلچله هاي كوچك از سفر برگشته!
جوانه ي چمن هاي سر از خاك برآورده!
شكوفه هاي نورسيده ي رنگارنگ!
بانگ باغچه بان هاي سرگردان كوچه گرد!
و شفافيت شيشه ي اتاق من!
همه و همه مژده ي برپايي طبيعت از خوابي زمستاني و سنگين ميدهند.
زمستاني ديگر هم گذشت!
حال بگو!
تو براي همراهي اين تركيب زيبا چه ارمغان داري؟!
سال جديد سرشار از زيبايي و موفقيت براي شما!
نوروز مبارك!
The first kiss
For your theet
And
your Pains
That to suffer
For me!
خالی کن مرا از من و از این زمزمه های هوشیار ِ بی صدا!
که مدام در گوشم آهنگ می نوازند!
به دنبال تلنگریم برای جهش این اندیشه های راکد...
که بوی مشمئز لجن اش مشام را نوازش می دهد هر شام!
آخه شما کجا رفتین کوچولوهای شیطون؟
بی انصافا لاقل یکیتون میموند!
نیومده رفتین؟
آخه این که رسمش نبود.
مگه نمی دونستین چقدر منتظرتون بودیم!
کوچولوهای بازیگوش آخه چقدر انتظار!
حسابی غصه نشسته توی دلمون!
دلکده ی خاله رو کردین غمکده !
می دونین؟
![]()
چند ساعت پیش وقتی که داشتم آخرین سطور پست قبلیمو
برای مامان می خوندم بغضم ترکید.
بعدش با خودم فکر کردم چطور یکی از خوندن دست نوشته ی خودش گریه ش میگیره!
الان داغدارم و دلکدم غمکده !
دوست عزیز زیاد اینجا توقف نکن اینایی که نوشتم برای دل بی دلمه!
و دقایقی چند, به پایان این انتظار موحش باقیست
و چقدر دیرگذرند این ثانیه ها
که هم خواهان تندتر آمدنشانم
و هم ایستادن این عقربه ها!
در همه ی کالبد بی رمق رخنه کرده این اضطراب کشنده!
و یک پرسش موزیانه نیمه جانم ساخته!
*
" دقایقی دیگر چه خواهد شد ؟؟؟ "
*
و حالا می فهمم میان دو علامت ریاضی (+ ,ـــ ) چه زیاد تفاوت است!
که آموزگار به ما نیاموخت!
حتماً خودش نیز نمیدانست چه چیزها در آن میان نهفته !
(+ , ـــ)
در خط افق , مشابه و در خطی عمود, متفاوت!
خطی عمود و مقدس!
که می تواند تمامی شوق چندین هزار ساله ام را برانگیزد.
چه سخت است تاب این دقایق آوردن!
*
با اشتیاق به انتظارتان نشسته ام!
* * *
این را نگاشتم تا بعدها بدانید چقدر این لحظات بر ما تنگ آمده بود!
ارمغان شما , امید برای دل ماست...
خاله های کوچک من!
گویی هنوز اعجازی دارد آن سر سرخ بریده!
***
آن سوی پنجره ها سرهاییست نگران, به ساهپوشانِ سینه کوب!
گاهی قطره اشکی هم می چکد از آن چشمان ,
سینه ای هم کوفته می شود به ضربی سبک!
*
و البته سرهایی دیگر در خیابان نظاره گرند.
به هر سو و چرخان
تا که بیابند طعمه ای!
برای باقی سال!
چه دردناک!
*
به نام سوگواری,
به کام هوس!
*
و امروز بر سینه زدیم دست
و بر شانه ها زنجیر !
به نشان داغداری تو و دوستارانت!
و فردا ما از سر میگیریم هر آنچه بودیم!
ما امروز بر مظلومیت تو شهادت دادیم بر خون ریخته از گلوی طفلت ...
و تو مفتخر نباش از این جمع شیعه,
زیرا که ما همین امشب فراموش می کنیم تو و رسالت تو را !
می بینی! یزید دیروز و اسراییل امروز آنقدرها هم از ما ظالم تر نیستند!
و این ظلم پا برجاست!
می بخشی حسین جان بضاعت ما بیش ازین نبود!

چه غريبانه جدا گشتيم از سرزمين كودكي ها !
چه ظالمانه دورمان كردند از ديار پاكي ها !
چه خالصانه زيستيم در زمان كم سالي ها !
و چه مشتاقانه در كودكي معناي هست بودن را چشيديم !!
طعمي كه هرگز فراموشش نكرديم
و امروز براي يافتن ذره اي از آن جان و دل به آتش مي كشيم !!!

دل سپار به ره ...
ای هم آغوش مسافر...
که زیستن بی مـُنتهاست!
ملتهب مهتابیم من و تو
و شب منظومه ایست شیرین برای ما ,
که از تـَعـبُـد به درد آمده ایم!
عجب صبری آموختیم ازین منزلگه پرفتنه!
و امشب...
تو رهسپاری ! به امید سرکوبی سنگلاخ های جاده !
کوله بارت همه ,
آغوش و نوازش من!
سفر بی خطر ای عزیز دل!
و
مشتی از آب دیده گان ...
تقدیمی برای بدرقه ی قدم هایت!

اگر روزي, خدايي, چراغي دردهد دستم ...
مي سايم در همان دم بر دو دستم!
اگر غولي از آن بيرون تراود ...
به او گويم نشان آرزويي در نهانم!
* * *
گويمش خواهم كه مشاطه شوم...
من در اين واديه بيگانه شوم...
بيارايم رخ دل پاره گان را !
بسازم صورتك بر جلوه ي تار و غمانم!
ناگفته ترین اندیشه هایم را نگاشتم به برگ کاغذی خاموش ...
قلم را که برداشتم به شکوه درآمد باز !
" از نگارش ناپایان گلایه ها"
رکود بار دیگر نزول کرد بر زبان!