من
شعري براي سرودن
دنيايي براي زيستن
جاده اي براي پيمودن
حرفي براي گفتن
اميدي براي بستن
زماني براي آسودن
كلامي براي شنيدن
سازي بزاي نواختن
و
قلبي براي دل بستن
خوب،حساب ما چقدر شد؟؟
هنوزم اون جايي......همون جاي هميشگي.....
ساكت و سرد يه گوشه نشستي به اميد اومدن يه پيام.
همراه مني...اما جدا از من.
تازگي ها ،كسي، من و تو رو با هم نديده!
ما با هم مشكلي نداريم،فقط من ديگه دلم نمي خواد صداتو بشنوم....
اصلا خودم ساكتت كردم كه صدات اذيتم نكنه.
صدايي كه چند هفته يك بار براي دريافت پيام هاي تبليغاتي در مياد.
.
.
.
.
.
خيلي وقته،
كسي با همراه سرد و خاموش من تماس نگرفته،
پيامك نداده ،
........
.
.
.
نمي دونم آدما،
شماره ي همراهمو از ياد بردند يا منو فراموش كردند.
شايدم من اونارو............!!!!!!!!!!!!!
7 خوان رستم
براي :
رهايي از تنهايي
*
*
*
خوان اول:
تنهايي فقط لايق خداست، پس ديگه از اين واژه استفاده نكن!!
نگو كه تنهايي!!!
*
خوان دوم:
همواره براي كساني كه در پي پروانه ي زندگيشون هستند ، دعا كن!!
و بعد با خلوص نيت، از خدا، پروانه اي شايسته ي همراهي بخواه!!!
*
خوان سوم:
ترديد رو از دلت بيرون كن
و
به يافتنش ايمان راسخ داشته باش!!
فراموش نكن!
خداوند براي هر كس قسمتي معين تعيين فرموده ،
پس دير يا زود سر
راهت سبز مي شه!!!!
*
خوان چهارم:
خودتو بشناس!!
خصوصيات اخلاقي و روحي خودت رو بيشتر بررسي كن.
يه كلام، خودتو پيدا كن!!
*
خوان پنجم:
خصوصيات يه پروانه ي ايده آل رو در ذهنت ترسيم كن.
يه كلام، ببين واقعا چي مي خواي!!
*
خوان ششم:
خودتو آماده كن!!
بدون، پروانه روي شونه هاي گرم و آروم مي شينه!!
پس شرايط رو براي فرودش مهيـّا كن.
.
.
.
خسته نباشيد!!!!
حالا مي رسيم به خوان هفتم كه سختترين مرحله ي جستجوي ماست:
*
خوان هفتم:
صبر و انتظار!!!
فكر مي كنم، اينكه، چه مدت در اين مرحله بموني
تا پروانت رو پيدا كني
تا حـّـد زيادي به آمادگي خودت در پذيرش پروانه بستگي داره.
" تقديم به همه ي جويندگان پروانه "
*
اميدوارم به زودي زيباترين
و
در عين حال بي آلايش ترين پروانه ها
روي شونه هاي گرمتون بشينه!!!!!

تو رو به خدا، ديگه از تنهايي نگو......آخه دلمو به درد مياري!!...
.
.
.
.
.
تنها بودن اونقدرام كه مي گي بد نيست.
تنهايي بهت يه چيز با ارزش ميده:
آزادي
آزادي انديشه و خيال!
آزادي، نه ولنگاري!
.
.
.
تنهايي يك موهبت الهيه!
همه اين فرصت با ارزشو ندارند.
.
با تنهايي خودتو پيدا كن.
.
.
.
امّا، اينم بدون كه همين حالا ،يه جايي، يه كسي،
داره حضورتو جستجو مي كنه.
اون خيلي وقته كه منتظرته.
و تو نبايد دير برسي!
پس با تنهايي اوج بگير و مشتاقانه به سمتش برو.
.
.
.
.
" تقديم به همه ي آدم برفي هاي تنها "![]()
امروز بابا بازنشسته شد.
يه جشن تو محل كارش گرفته بودند
.
من و مامان هم رفتيم.
همكارا گروه گروه ،
با دسته گل و كادو براي خداحافظي مي اومدند.
جشن بود اما همه ناراحت بودند.
يه غم مشترك براي رفتن بابا.
آخه بابا روحيه شاد و سرزنده اي داره.
با حرفاش همه رو به وجد مياره.
جشن تموم شد.
وقت خداحافظي، همه با نگاه ِ تر، بابا رو بدرقه كردند.
.
.
.
دارم به اين فكر مي كنم
چقدر خوبه هميشه طوري رفتار كنيم كه
هر وقت خواستيم جمعي رو ترك كنيم همه غُصه بخورند.
مصداق اين شعر كه مي گه:
روزي كه تو آمدي به دنيا عريان....
جمعي ز تو خندان و تو بودي گريان
كاري بكن اي دوست كه وقت رفتن .....
همه باشند گريان و تو باشي خندان
پرهام.....
اين، اسم پسر خالمه...
يه پسر بچه ي شيطون 4 ساله....
*
يه روز دلم بدجور گرفته بود.
مضطرب و نگران بودم.
آخه فرداش قرار بود نتايج كنكور رو اعلام كنن.
اون روز پرهام پيشم بود.
و طبق معمول مشغول بازي و شيطنت....
هميشه هم بازيش بودم ولي اونروز اصلا حوصله نداشتم.
ديدي، يه وقتايي كه از يه چيزي مضطرب و نگراني ،
حاضري به هر جايي آويزون بشي تا خبري ،
چيزي ازاون دلت رو آروم
بكنه؟؟؟!!!!!!!!
از ديوان حافظ گرفته تا هشت كتاب سهراب،
از فال قهوه تا چاي و ورق
و.....
اونروز يه همچين حالي داشتم،
دلواپس
نمي دونستم چه كار كنم......
از بس حافظ رو باز كردم و شعر خوندم و
چيزي نفهميدم خسته شدم.
دستم به فالگير قهوه وچاي و .... هم كه نمي رسيد!!!!
خلاصه ،همينطور كه داشتم فكر مي كردم چكار كنم،
نگاهم به پرهام افتاد.
با خودم گفتم "بچه ها به واسطه ي
بي گناهيشون بيشتر به خدا نزديكند،
پس شايد خبرا زودتر به اونها برسه".
اين بود كه به نيت قبولي در كنكور به پرهام گفتم:
آره يا نه؟؟؟
بچه ي بنده خدا فكر كرد اين اسم يه بازيه!!!
انگار ازاينكه بالاخره به بازي رضايت دادم
خوشش اومده بود.
با تعجب گفت: آره يا نه!!!
من ، كلافه گفتم: نه!!!!!!!! بگو آره يا نه.........
يعني بگو آره يـــا نه......
گفت: آره يا نه...........
...............................
..............................
.................................
روند اين مذاكره مدتي به همين منوال گذشت ،
تا بالاخره آقا بعد از تلاشهاي بنده
فرمودند:
آره!!!!!!!!
آآآآآخ، چه ذوقي وجودمو گرفته بود.
تندي بغلش كردمو لـُپـــشـو بوسيدم....
كمي گذشت و پرهام كه فكر كرده بود
بازي جديد ديگه تموم شده ،
دوباره مشغول ماشين بازي شد.
همين كه صداي قام قام ماشينش دراومد،
با همون حالت نگران نگاهش كردم و گفتم:
اگه قبول نشم دلم درد مي گيره!!!!
همينطور كه داشت هاج و واج نگاهم مي كرد، گفت:
خوب برو پي پي كن!!!
*
*
*
*
*
*
ديشب وقتي دفتر خاطراتمو ورق مي زدم،
تصادفا به اين خاطره رسيدم.
چند سال از اون ماجرا مي گذره ....
فرداي اونروز جواب كنكور اومد و طبق پيشگويي پسرخاله،
اسم بنده جزء
پذيرفته شدگان دانشگاه اعلام شده بود.
اين ترم هم فارغ التحصيل شدم و از دانشگاه خداحافظي
كردم.
.......
حالا دارم فكر مي كنم راه حلي كه پرهام ارايه كرد ،
همچين هم براي دل درد بد نيست ها!!!!
گاهي اوقات مسايل و مشكلات زندگي بدجوري دل آدم رو
به درد مياره.
درين مواقع بد نيست كه از راه حل پرهام استفاده كنيم.....
يعني، دلمون رو از هر چي كه ما رو آزار مي ده
خالي كنيم.......
(حالا چه فرقي داره از چي؟؟؟)![]()
![]()
![]()
اين بار هم از جور زمانه شكايت مي كند،
باز هم مي گويد كه روزگار سر جنگ با او دارد.
به حرفهايش عادت كرده ام ، آخر من، سنگ صبور اويم.
امــّا اين بار چيز تازه اي از او شنيدم.
مي گفت:"دلم مي خواهد به دوران كودكي ام بازگردم".
*
آرزوي بازگشت به آن لحظات شيرين را از خيلي ها شنيدم.
*
خوب است لا اقل، انسان ها در يك چيز اتفاق نظر دارند.
امّــا چرا اينگونه كودكي را مي ستايند؟؟
به كودكي خود مي انديشم.....
چه آسوده از زندگي لذت مي برديم.
آسوده از هر خيال و وابستگي!!!
نه دغدغه اي بود و نه دلواپسي..!!
هر چه بود لذت بود.....لذت از زندگي....لذت از بودن... لذت از اكنون.
مي دانم هر چه از عمرت گذشته باشد،
بازهم به لحظات كودكي غبطه مي خوري!!
*
امــّا هرگز تأمل كرده اي ، رمز آرامش آن دوران كجاست؟؟
*
*
كاش مي توانستيم براي يافتن آن راز گمشده دوباره
به كودكي مان باز گرديم!!!
سفر به گذشته؟؟؟
چگونه؟؟؟
*
مي داني كه جسم ازين سفر عاجز است،امّا.....
امـّا روح كه محدوديتي براي پرواز ندارد.
در آن سالها چيزي هست كه همه ي ما آدمها جايش گذاشته ايم.
و آن است راز زندگي و خوشبختي.
*
*
*
حال، چشمانت را ببند و سالهاي كودكي ات را مرور كن.
بينديش چه چيز باعث آرامش و آسودگي تو بود؟؟؟

اُميـــــد
مي خواهم يك چيز تازه بگويم،
ازاميد بگويم.
ارزش جادويي اميد را مي دانيد؟؟
آري، حتما شنيده ايد كه اميد، منشأ رسيدن به اهداف است.
اما تا به حال فكر كرديد اميد به چه؟؟ اميد به كه؟؟
اميد داشتن مهّم است ، اما اينكه ما به چه اميدوار باشيم مهّم تر است!!
اميد بستـن به عاملي كه متغير و نا پايدار است ،
صرفا دروغي محض مي باشد ،
كه ما را از رسيدن به هدف باز مي دارد .
حال ، سؤال اينست: عامل ناپايدار و متغير چيست؟؟
هر چيز كه ماندني نيست،
شايد اين بهترين تعريف باشد و
اين شامل همه ي چيز هايي است كه در دنياي ما وجود دارد،
هيچ چيز ابدي نيست!!.
و آدمها از اين قاعده مستثني نيستند.آدم ها، همه اهل كوچ اند.
پس اي مسافر به آدمها هم ،نمي توان اميد بست.
پس چه مانــْـد براي اميد بستن...؟؟
جز......
جز كسي كه از ازل بوده و تا ابد نيز مي ماند.
چه كسي را جز خدا سراغ داري كه همواره هست و همواره ،همراه توست؟
همراه در شادي ها و غم ها....
و امان ...امان ازاين انسان،
كه فقط در غم ها ياد آن همراه هميشه همراه مي افتد.
انصافا بگو مسافر
اميد به كه ، به چه بستي ؟؟
جز به پرنده هايي كه كوچشان به زودي فرا مي رسد؟
آي آدمها .... ما را چه شده كه اينقدر غافل شديم ؟!
از خودمان ،از زندگي مان،از خدايمان.
اميد داشته باش، كه بي اميد زندگي را معنايي نباشد .
و با خدا باش، كه بي خدا حيات را ارزشي نباشد.
اميدوارم، اميدتان همواره جاري باشد.
آدما تو دنيا.......
گاهي بايد قلم بشن و بنويسن!
گاهي پاكن بشن و پاك كنن!
گاهي يه گل كه جذب كنن!
گاهي يه خار كه دور كنن!
گاهي يه گوش كه بشنون!
گاهي يه لب كه سخني بگن!
گاهي.......!!
------+---------+---------+---------+------
حالا فكر كن دوست من!
چي ميشه اگر اين كارها موقعي كه بايد.انجام نشن..!!!
يعني موقعي كه بايد قلم بشي. پاكن ميشي .
موقعي كه لازمه به لطافت گل باشي
مثل خاري و موقعي كه بايد گوش بشي و
بشنوي لب ميشي و يه ريز حرف ميزني و...!!!
-------+--------+-------+--------+-------
فكر كن چي مي شه؟؟!!!...
حالا يه تصميم بگير كه هر زمان فقط اوني بشي
كه بايد..!!!
اما يه چيزو هميشه يادت باشه:
هيچ وقت سنگ نشو و
اگر شدي هيچ وقت به قلب كسي نشونه نگير.
------+------+------+------+------+------
آخه مي دوني قلب ها مقدس اند.
جـــســتجــو
در پـــي اش جستجو آغاز كردم،
جستجو براي يافتـنِ پروانـــــه ام..
با كوله باري بر پشت، راه افتادم.
كوله باري از صداقت،محبت و نياز.
در ميانه راه پروانـه اي ديدم،
به دنبالـش دويدم،
همــه ي كوله بارم را نثارش كردم.
اما هرچقدر بيشتر دويدم ، بيشتر گمش كردم.
ديگر از دويدن و نرسيدن خسته شدم،
باز ايستادم
و
رفتنش را، دور شدنش را ، خاطره شدنش را
نظاره كردم.
هنوز پروانه هاي زيادي در اطرافم بودند،
پروانه هايي زيباتر از او....
ولي من ديگــر از دويدن خسته بودم.
تازه ،كه مي دانست كــدام يكي
پروانه ي مـن اسـت؟؟!!
خسته و نا اميد در گوشه اي مي نشينم .
هر روز به يافتن پروانه ام فكر مي كنم.امـّا.....
امّـا، هرگز ،در پي اش نمي دوم.
بگذار او بيابد مرا !
بگذار او بيايد!!
بگذار!!!
تو را من چشم در راهم!!.