آخرين روز تابستون امسال ،براي من،روز لذت بخشي بود....
تابلوي نقاشي بعد از دو ماه و نيم تموم شد.
وقتي بهش نگاه مي كنم همه ي خستگيم درميره!
البته قبول دارم بهتر ازينم مي تونست بشه....
گاهي،در نقاشي،بعضي از قسمتها اونطور كه بايد،در نمياد...
هر چي رنگ بذاري، وقت صرفش كني،ديگه درست نمي شن...
يعني اونطور كه خودت مي خواي نميشن...
درين تابلو هم به چندين مورد اينطوري برخوردم....
هر كاري مي كردم درست نمي شد.....
به دليلش فكر كردم ....
معمولا با وسواس خاصي رنگ مي ذارم،
درنتيجه
دليل اين نقص،نمي تونست درمرحله ي نقاشي باشه...
پس مشكل كجاست؟؟
مشكل بر مي گشت به قبل ازين،
طراحي!!
طراحي روي بوم سفيد مهمترين بخش يه نقاشيه...
از اونجاست كه يه تابلو شكل ميگيره...
بنابراين كمي بي دقتي و بي حوصلگي در اين مرحله، موجب مي شه،
كار در آخر دلچسب خودت نشه...
گرچه ممكنه اين نقص رو كسي جز خودت نفهمه و
همه براي چنين كاري تحسينت كنن
ولي هروقت كه مي بينيش به خودت ميگي ميتونست بهتر ازين باشه،
كوتاهي كردم....
فكر كنيد زندگي ،افكار ،تصميمات ما هم تا حدود زيادي
به كشيدن يه تابلوي نقاشي شباهت داره...
افكار تو براي گرفتن يه تصميم يا انجام يه كار مثل همون
طراحي اوليه ست....
مهمترين كار....
يه اشتباه كوچيك،يه بي دقتي باعث مي شه در كار به مشكل بر بخوريم.
مشكلي كه اغلب نميشه درستش كرد...
پس مهمه كه براي مرحله ي طراحي وقت بيشتري بذاريم.
طراحي يه تصميم
يا
طراحي يه نقاشي....

آيا دارويي براي "فراموش كردن" مي شناسي ؟
دارويي براي خاكسپاري خاطرات و يادواره ها!!!
يا مرهمي مي داني براي دل هاي زخم خورده؟!
آيا چسپ زخمي سراغ داري كه با آن ترك قلبم را بگيرم؟!
يا نخ بخيه اي محكم كه بدوزم تكه هاي پاره پاره ي دلم را و
گره زنم به ابعاد ابديت تا هيچ كس نتواند آن را بگشايد؟
.
.
.
آيا براي " فراموش كردن خاطرات" دارويي سراغ داري؟؟
اگر آري، پس عرضه كن بر تمام داروخانه هاي عالم
و نه به بازار سياه ناصر خسرو!!
دارويي بس كمياب است و دل شكستگان زياد ،
و دلالان ناصر خسرو هم كه مي داني....!!!
بهايش هر چه باشد از جان مي دهم ،
مرهمي مي خواهم،
چسب زخمي،
يا نخ بخيه اي،
يك بسته لطفا!!
مردان در صيد عشق به وسعت نامتناهي نامردند.
گدايي عشق ميكنند تا وقتي مطمين به تسخير قلب زن نشدند.
اما همين كه مطمين شدند مردانگي را در كمال نامردي به جا مي آورند.
(دكتر علي شريعتي)
درود بر روحش...
گاهي اوقات فكر مي كنم تعداد آدمها توي دنيا، يك عدد فرده
!!!مثل اين
: 10000000001 نفر!اين يكه منما
....گاهي اوقات ديگم فكر مي كنم نيمه ي گمشده ي من
واقعا گمشده كه پيداش نمي شه
!!!بقيه وقتام اصلا فكر نمي كنم
...فقط خدا رو شكر مي كنم كه لااقل اون
1000000000نفر همديگرو پيدا كردن.!!!
.
.
اين آمار واقعا درسته،خوب من چون شاهكار خلقتم
فقط يه دونم ،
نه نيمه اي دارم و نه گمشده اي
.....*
آي آدما
!!! گوش كنيد... من براتون درس عبرت بشم!!!هيچ وقت از خدا نخواين كه شما رو شاهكار بكنه
وگرنه حال و روزتون ميشه عين من
و بايد براي هميشه پيه تنهايي رو به تنتون بماليد
...
***************************************
توضيحات
: تنهايي خيلي هم بد نيست.مي دوني،
وقتي تنهايي، بيشتر از هر موقعي مي توني
خودتو براي خدا ناز كني
...آخ كه، چه كيفي داره ناز كشيدن خدا![]()
تا زمان موعود ، چند روزي مانده....
.
.
در تقويم جيبي كوچكم روزها را، به اميد رهاييدن از اين همه دلواپسي
خط مي زنم.
هر شب ضربدري به روي تاريخ آن روز،
ضربدري به طول و عرض آرزوهايم و به عمق همه ي احساسم.......
مي دانم در روز موعود مي آيي فقط كمي صبر مي بايد....
انتظار چه بد سكوتيست.
لرزش انگشتان ثانيه بر هر نفس تو!!
لحظه ها برايت به آرامي قدم هاي شتران خسته نفس مي گذرد.
و تو همچون سارباني كه به پاهاي رنجور شان مي نگرد
ساعت را خيره شدي.
به اميد رسيدن ِِ آن لحظه ي ناب.
و چه خوش انتظاريست كه سر آيد با ديدار تو...
پس در پايانم بمان تا آغازي نو را تجربه كنم.
در لحظات دلتنگي هر كس به چيزي مي انديشد.
يكي به گذشته ، يكي به آينده،
يكي به يار قديمي ، ديگري به دوستي هاي فردا،
يكي به فراق و ديگري به وصال،
يكي به رنج ، آن يكي به خوشي.....
هر كداممان به چيزي مي انديشيم ،
غصه مي خوريم و گاهي اشك مي ريزيم.
اما هيچ يك راه رهايي از دلتنگي هامان را نمي دانيم.
آدمها رسم زندگي و زيستن را از ياد برده اند،
كه گوشه اي مي نشينند
و
به ياد داشته ها و نداشته هاي خويش دلتنگ مي شوند و غصه مي خورند.
اگه كمي عادلانه به قضاوت كارهامون بشينيم،
متوجه ميشيم خدا هرگز بدي براي ما نخواسته و
اين خود ماييم كه با ناداني هامون بدي ها رو جذب مي كنيم.
وقتي كارها مطابق ميلمون پيش نميره به خدا پشت مي كنيم و
اونو براي چنين سرنوشتي مواخذه مي كنيم.
ولي جداً، آيا ،
سرنوشت چيزي جز افكار و كرده هاي ماست؟؟
.
.
.
خدايا مرا ببخش، آنگاه كه از رحمت بي كران تو نااميد مي شوم
و
از روي ناداني لب به شكوه مي گشايم.
و من چه مي دانم خير و شر نهان در پيشامدها را.
خداي من، قسم به اولين ديدارمان،
همواره بر لحظه هايم جاري باش كه بي تو مرا اميدي نيست!
![]()
Menu >>>>>>create messages
" كم ا ُوردم "
send >>>>phone number>>>>>
راستي شما نمي دونيد شماره ي موبايل خدا چنده؟؟
اوه ، انگار چند وقت پيش خطشو واگذار كرده به خاطر مزاحم تلفني ها......
ولي يادم رفته بود خودش شماره ي جديدشو چند روز پيش بهم داد
تا هر موقع كار ضروري داشتم بهش پيامك بدم.....
***********
Ok
Message sent
Delivered to:
God
***********
TIME &DATE:
ALWAYS

مرا براي ناتواني در گفتن جمله اي شماتت كرد و رفت...
فقط به اين بهانه : براي ناگفتني ها.....
براي سردي صدايم سرزنشم كرد و ندانست چقدر، گرماي كلامش را خواهانم.
انگار عجله داشت.
مرا بي احساسي خواند
و رفت
و من نمي دانم كجا!!
شايد در پي پروانه اي سخنور، تا برايش بگويد آنچه مي خواهد بشنود را.
سفر سلامت عزيزم ، فقط كاش برايت راست بگويد!!
حرف دل مدتهاست گوشه ي دلم خاك مي خورد،
پروانه اي صبور مي طلبد تا قفل زبانم بگشايد.
آري،پروانه اي در آسمان دلم پر گشود و من همچنان در حسرت فرودش برجا مانده ام .
انگار اين خاك براي فرود پروانه ها مناسب نيست كه اينچنين
مي آيند،
دلربايي مي كنند
و
مي روند.
........صداي زنــــــــگ تلفـن......
مثل هميشه مامان گوشي رو بر ميداره....
چيزي نمي گذره كه غمي تو چهره ي مهربونش ميشينه....
.
.
.
"خبر مرگ يه آدم "
.
.
.
از اقوام نزديك نبود ، امّا اخيراً ،در مهموني 3 هفته پيش ديده بودمش.
نشونه اي از مرگ نداشت، سر حال و بي خبر از انتظار ثانيه ها براي
بلعيدن حضورش،
مثل همه ي آدمها.....
واقعاً كي ميدونه چقدر فرصت براش باقي مونده؟؟!!
چقدر زمان براي زندگی داره؟؟!!
هيچ كدوممون!!
بشر حتي با پيشرفتهايي كه در علم كرده بازم نتونسته اين زمان رو تعيين كنه.
. بگذريم ، تا حالا به چهره ي آدمها دقت كردي زماني كه
خبر مرگي ميشنون؟؟
يه جورايي خودشونو مي بازن.
انگار مورد اتهام قرار گرفتند.
اتهامي كه دير يا زود حكمش صادر ميشه...حكم اعدام تن !!!
اين خبر من رو هم وادار مي كنه تا مثل بقيه بيشتر به "مرگ" فكر كنم.
.
.
.
اول به اين نتيجه مي رسم كه خدا چه خوب كرد
دست يافتن به بعضي از علوم رو از انسان دريغ كرد.
مثل علم به مرگ خويشتن....
يه لحظه فكر كن اگه بدوني زمان رفتنت چه موقعست چه كار مي كني؟
من كه زودتر از موعد مقرر مي مـُردم.
شايد با جسمم نمي تونستم كاري كنم اما روحمو زودتر به عزراييل
تحويل مي دادم.....
.
.
.
بازم فكر مي كنم به اينكه وقتي عزيزي فوت مي كنه،
براش اشك مي ريزيم. عزاداري ميكنيم. مراسم ميگيريم......
اما همين كه تموم شد ما آدمهاي مرده پرست هم، ياد و خاطراتشو دفن مي كنيم
و فراموش مي كنيم
كه كي بود ؟ چي كار كرد ؟ چطور رفت ؟ و..... ؟؟
چرا قدر آدمها رو تا زماني كه هستند نمي دونيم؟
چرا ارزش مرده شون براي ما بيشتره؟؟
مي دوني چرا؟
چون ما تازه وقتي اونها رو مي بينيم كه تركمون مي كنن
براي هميشه ميرن؟!
شاعر چه زيبا سرود:
قدر آينه بدانيد چو هست.... نه در آن وقت كه افتاد و شكست.....
.
.
.
پس تا فرصتي باقيست ، تا دمي هست و بازدمي، تا زنده ايم...
زنده گي كنيم، كاري كنيم ، ماموريتمونو به نحو احسن انجام بديم،
شكرگزار لحظات باشيم ، خوبي كنيم و عشق بورزيم....
.
.
به هر حال مرگ هم يه مهمونه...
كه دير يا زود زنگ در خونه ي تك تك ما رو به صدا در مياره..
خوب، براي رفتن آماده اي؟
كوله بارتو بستي ؟ آخه مي دوني، اين مهمون سرزده مياد.
يادمون باشه توي دنيا،
اونهايي كه تربيت و حمايتمون كردند و به ما عشق ورزيدند بيشتر از همه
حق گردنمون دارند.
پس تا هستيم پاسخ خوبي هاشون رو بديم.
دوستي يك رابطه ي دو طرفه ست ! درست مثل بازي طناب كشي .
يكي اين سر طناب رو گرفته و اون يكي هم سر ديگرشو.
اما يه فرق كوچولو ميان اين دو هست.
در بازي طناب كشي اون كه بيشتر مي كشه برنده ميشه
در حالي كه در دوستي يا هر نوع رابطه ي عاطفي ،
اون كه بيشتر مي كشه در نهايت بازنده ست.
در دوستي ها ،وقتي با محبت بي حد و حسابمون طرف رو اشباع مي كنيم
عملا فرصت ابراز وجود رو از اون دريغ مي كنيم .
ما با محبتهاي بي جا، اجازه پاسخ دادن ،به طرفمونو نميديم و
در نهايت اونم كه از رفتار ما خسته شده براي هميشه تنهامون ميذاره !
جالبه كه ما بازم اون موقع متوجه خطاي خودمون نشديم
او رو به خاطر بي احساسيش سرزنش مي كنيم
دريغا كه اين خودمون بوديم كه چنين روزگاري بر سر خودمون اورديم.
محبت كردن يك چيز لازم و ضروري در زندگيمونه
اما
مثل همه ي نياز هاي ما اگه به موقع و به جا و به اندازه نباشه
باعث دردسر خودمونو اطرافيانمون ميشه.
شاعر چه زيبا حق مطلب رو ادا كرد:
اندازه نگه دار كه اندازه نكوست هم لايق دشمن است و هم لايق دوست.
و اين مصداقيست براي همه ي خصايل ما.
"هـيشكي منو دوست نداره"
اين بهترين جمله اي كه در مواقع دلتنگي مياد سراغت !!
درست ميگم؟؟
فكر مي كني واقعا هـيشكي تو رو دوست نداره
يا اينكه خودت اينطور مي خواي ،
تا بيشتر در عمق تنهايي هات فرو بري!
#####################################
هيچ وقت نميشه هـيشكي تو رو نخواد، هـيشكي به تو احساسي نداشته باشه،
هيچ وقت نميشه هـيشكي تو رو دوست نداشته باشه!
حتي اگه اين آدمهاي بي وفا و بي عاطفه هم تو رو دوست نداشته باشن
هميشه يكي هست كه هر لحظه داره به تو عشق مي ورزه،
نگاهت مي كنه... دوستت داره،
كسي كه خيلي دوست داره باهاش حرف بزني،
از دلتنگي هات بگي،
اما حيف ،
حيف كه تو فقط محبت آدمها رو مي بيني
آدمها، كه همشون بي وفا و بي احساسند.
حيف!!!
زندگي مجموعه اي از سؤ تفاهم هاست.
پس
اگر روزي احساس كردي ، كسي دوستت داره،
اگر روزي احساس كردي كسي از ته دل و بي منت به تو محبت مي كنه،
اگر احساس كردي كسي به خاطر علاقه به تو وفادار مانده،
اگه احساس كردي كسي شنونده ي خوبي براي حرفهاته،
اگر احساس كردي كسي رو دوست داري،
بدون همه ي اينها چيزي جز يك سؤ تفاهم نبوده!!!!!
******
دوستان من
كلاً سعي كنيد هيچ وقت روي احساستان حساب باز نكنيد ،
چون عاقبت متوجه مي شويد همه ي باورهايتان فقط سؤ تفاهم بوده
و در نهايت همه ي احساس و شور و شوقتان را
به پاي اين حماقت از دست داده ايد!!!
و
هرگز باور نكن كسي تو را به خاطر خودت،
شخصيتت و رفتار و منشت دوست داشته باشد.
آدمها هميشه وراي احساس عاطفه به دنبال چيزهاي ديگري بودند.....
![]()
![]()

اين چندمين بار كه نقشه ي ايران رو باز مي كنم و ميذارم جلوم!!
كمي مي گردم....
ايناهاش، اين شهر تو.
يه انگشتمو هم ميذارم روي شهر خودم.
اوه ه ه ه ه ه ه!! چقدر فاصله!
به حماقتم مي خندم و ميذارمش كنار...
ولي بازم مياي جلوي افكارمو مي گيري ،مجبورم مي كني كه بهت فكر كنم.
دوباره وسوسه مي شم. بازم نقشه رو باز مي كنم . اما اين بار نقشه ي جهانه.
وه ه ه ه ه !! حالا ببين ، فاصله ي شهر منو تو اندازه ي يه بند انگشته!!
.
.
.
تازه فكر كن توي اين دنيا اين همه سياره و ستاره جز زمين هم هست.
يعني، اگه از فضا، زمين رو نگاه كنيم،
ديگه فاصله ي من و تو اندازه ي يه نوك سوزن شده......
شايد مهم نباشه جسمامون چقدر از هم فاصله داره،
مهم اينه كه هنوز دلهامون اين فاصله رو قبول نكردند.
مهم نيست كه ذهنامون متوجه اين دوري شدند،
مهم نيست چقدر از هم دوريم ،
مهم اينه كه هنوز بهم فكر مي كنيم.
چه بسا افرادي ، همين حالا، از لباس هم به هم نزديك تر باشند
ولي دلهاشون فرسنگها دور از هم.
كنار هم بودن به معناي نزديك بودن دو جسم نيست،
بلكه به معناي وصال دو روحه!!!
دلم با كمال نا باوري باورت كرده و
ذهنم هنوز فاصله ها رو دو دو تا چهارتا مي كنه!!!
خــر روزگار دلتنگي
*
من يه عروسك "خر شرك" دارم.
همون كه عكسش اين بالاست.
اسمش، خـر عــزيـزه!
هر موقع دلتنگ و غصه دارم، بـرش مي دارم و بغلش مي كنم.
اونم خودشو به مـن مي چسبونه و برام ناز مي كنه.
دوسش دارم آخه همدم تنهايي هامه!!
خر عزيز هميشه ميشينه روي صندلي كنار كتابخونه ام
و تموم روز زير نظرم داره.
.
.
خيلي وقت بود كه سراغش نرفته بودم.
يه روز ديدم صداي عـرعـرش در اومد.
با لهجه ي خاصش گفت: "هميشه همدم روزاي دلتنگي ات بودم.
براي روزاي غم و ناراحتي .
وقتي با غصه بغلم مي كردي، با خنده هام آرومت مي كردم.
دلم به شاد كردنت خوش بود.
حالا حسرت مي خورم به اينكه حتي يه روزم نشد وقتي كه خوشحالي ،
منو تنگ بغلت بگيري و شريك شاديهات كني."
شايد بگيد ديگه براي عروسك بازي كمي دير باشه،
اما واقعيت اينه كه من اونو براي بازي نخـريدم.
2 سال پيش وقتي توي ويترين مغازه ديدمش مجذوبش شدم،
ديدن اون هميشه منو شاد ميكنه.
اما گله ي اون درست و بجاست،
من فقط موقع ناراحتي ها يادش مي كنم با اينكه اون هميشه جلوي چشمامه.
****************************************
كمي فكر مي كنم .
توي اين دنيا فقط خر عزيز نيست كه موقع دلتنگي ها ميرم سراغش ،
انگار با خيلي ها اين كارو كردم.
چه كار زشتيه، خواستن كسي فقط براي روزهاي ملال انگيز عمر.
چقدر بده كسي رو براي خودت بخواي نه خودش!
واي ! چه ظلمي كردم به تو " خــر عــزيـز"

پنجره را باز كن.
طلوعي نو در انتظار چشمانت است.
خورشيد چشمان تو را براي درخشيدن امروزش مي خواهد.
خانه ي متروكه ....!!!
با شنيدن اين واژه چه حسي پيدا مي كني؟؟
حس هيجان و كنجكاوي ....!!!!
درست مي گم؟؟
فكر مي كني خونه ي متروكه، چه جور جاييه؟؟
*
*
شايد جايي كه صاحبش مدتهاست كه رهاش كرده و
ساكنانش سالهاست كه تركش كردند.
خونه اي، پر از وسايل غبار گرفته و كهنه
ولي
در عين حال ،رمز آلود و جذاب!!!
رفتن به خونه ي متروكه، كار چندان سختي نيست.
اما اونجا موندن هم كار آسوني نيست.
آخه مي دوني خيلي ها از ترس، پا به اون خونه نمي گذارند،
خيلي ها كه دم از شجاعت مي زنن تا در رو باز مي كنن،
از تاريكي وحشت زده مي شن و
پس مي كشن.
اما فقط عده ي كمي، ميتونن داخل بشن و
پرده از راز و رمزش بر دارن.
اونا از صدمه هاي احتمالي،
از افتادن هايي كه به خاطر تاريكي خونه، ممكنه براشون اتفاق بيفته
نمي ترسن.
اونا كيا هستن؟؟؟
افراد كنجكاو و جستجوگر....
شجاعت براي ورود ،كافيه اما براي موندن، نه!!
.
.
.
.
از خونه ي متروك مي گفتم و كنكاش اون....
راستي دوست داري آدرس يكي از خونه هاي متروك رو بهت بدم؟؟
خوب َ پس يادداشت كن!!
.
.
.
.
.
يه جايي، خيلي نزديك!
يه جايي در قسمت فوقاني تـنت!
سمت چپ!
زير دنده ها!
.....
...
دلــت!!
نه، شوخي نمي كنم.
آدرس درسته!
دلت يه خونه ي متروكه ست.
يه جايي كه خيلي وقته بهش سر نزدي .
خيلي وقته كه رهاش كردي.
خيلي وقته حسابشو از دست دادي.
نمي دوني كي اومده، كي رفته، كي شكسته ، كي .....!!
دلت همون خونه ي رمز آلوده،
خونه اي كه غبارها تاريكش كردند.
ترسناكش كردند.
خونه اي كه تاريكش، باعث شده خيلي ها ازش دور بشن!
اتاق هاي دل تو، پر از گنج هاي زيبا و گرانبهاست،
كه گرد و غبار مانع از درخشيدن اونها ميشه.
قلب تو يه راز بزرگه!
يه صندوقچه ي پــر از شگفتي ..
فقط همتي مي خواد تا اين غبار ها رو كنار بزنه.
فرصت چنداني نداريم، دوست من همّـتي بكن....
*
فقط يه چيز يادت نره.....
وقتي خوب تميــزش كردي و
ديوار هاي دلـتو برق انداختي،
يه در ِ نو براش بخر با قفل هاي جديد.
مي دوني،
اين مدت خونه متروكه، در ِ درست و حسابي نداشت،
براي همين شبها ،پاتوق حيوون هاي بي خونه و ولگرد بود.
البته تقصير اونهام نبودا !!
آخه هميشه خرابه ها، مامن خوبي براي ولگردها بوده .
ولي حالا كه صاحب داره ديگه كسي جرات نمي كنه بدون اجازه وارد بشه.
*
*
*
براي تو، در ايــن راه، آرزوي موفقيت دارم، دوست من....