تبليغاتX
دلکده ی بی دل

 

Picture 032.jpg

 

رهايم كنيد....

 

تنهايم بگذاريد....

 

خلوتي مي خواهم،

 

شايد، كنج اتاقي،

 

همان مرا بس است!

 

رهايم كنيد!

 

مي خواهم تنها باشم.

 

كنج خلوتي مي خواهم،

 

براي دريدن اين زنجيرهاي پولادين،

 

 كه سالياني ست زينت پيكرم پنداشته ام.

 

براي شكافتن اين پيله ،كه دير زمانيست

 

به اميد پروانه شدن به دور خود تنيده ام.

 

دريغا كه پيله ي جهل تنيدن،

 

 ضمانت پروانه شدن نيست و

 

پروانه شدن ضمانت بال گشودن و

 

 بال گشودن ضمانت پرواز كردن!

 

مي خواهم تنها باشم ، تا برهانم خود را از

 

 اين همه وابستگي ،

 

براي رهايي از وابستگي ،به هــر آنچه غيـر مــن است.

 

ديگر هيچ كدامتان را نمي خواهم!

 

شما هم ، ياد مرا خاك كنيد...

 

البته اگر به ياد مي آوريدم!!!

 

مي خواهم همين امشب ،

 

در همين خلوتگاه،

 

 خود را از همه ي وابستگي ها ( اين حصارهاي تن)

 

رهايي بخشم و

 

 همه را ،همين جا در همين كنج تاريك به خاك بسپارم.

 

*

 

و نشاني بر رويش خواهم گذاشت،

 

 سنگ نبشته اي!!!

 

 به دستخط خودم...

 

به ياد روزگار تن پيلگي....( روزهاي اسارت)

 

اگر روزي گذرت به اين مزار افتاد،

 

 بخوانش!

 

البته اگر خواندن مي داني!

 

 واين است سنگ نبشته ي مزارم :

 

" اينجا مدفنگاه همه زنجيرها ، پيله ها و

 

وابستگي هاي من است.

 

اينجاست محل دفن تمام احساسات، اميدها و آرزوهايم كه

 

در دستان شما مي جستم.

 

روزي مانند همه تان به اين خاك سرد و بي جان

 

" با غرور " پا نهادم.

 

مغرور براي فتح دنيا و متعلقاتش.

 

امّـا اكنون.....

 

مرا ببينيد!!!

 

هيچ ندارم....

 

 نه غرور مانده ، نه احساس...

 

 نه تدبير و نه....

 

هيچ نمانده....

 

همه چيزم را براي دستيابي به اين روسپي ِ بي وجدان

 

از دست دادم

 

و تازه فهميدم كه تا اين لحظه فقط

 

بازيچه ي هوسراني هايش بودم....

 

.

 

اينجا مدفنگاه من است،

 

بگذر، اما بينديش....

 

روزي تو نيز همجوار من به اين خاك سرد، دل و جان

 

 مي سپاري،

 

 خاك، كه تو خود زاده ي آني

 

و امّا  تو، غـّره تر از آني كه به پستي اش بينديشي!!! "

 

 

Picture 045.jpg

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/07/24ساعت 17:32 توسط بی دل |

 

نفرين به تـــن....

 

نفرين به اين تــّـل خاك ،

 

كه لحظه به لحظه ماهيتم را از من مي ستاند....

 

نفرين به تو!

 

نفرين به تو اي انسان!

 

كه همه چيز را از ياد برده اي و

 

 تنها به مجسمه ي خاكي ات دلخوش شده اي...

 

همان كه تو را آنقدر به خود مشغول داشت،

 

كه يادت رفت

 

معناي واقعي ِ

 

 دوست داشتن را

 

عشق را

 

و

 

"خــــود" را

 

نفرين بر تو اي تن خاكي!

 

نفرين بر تو اي انسان!

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/07/20ساعت 22:49 توسط بی دل |

 

باغچه ي دلم ميزبان گل هاي بسياريست...

 

همشان شكفته ، زيبا و دلربا...

 

مي خواهم يكيشان زينت خانه ام شود!

 

دستم را به سوي يكيشان مي برم،

 

رخ بر مي كشد به سمت آفتاب....

 

خوب، آفتابگردان است و مغرور!!!

 

مي گذارم به حال خودش..

 

 

*

يكي ديگر توجه ام را جلب مي كند...

 

به سويش مي روم،

 

 از شرم سر به جـَيب، فرو مي برد...

 

 نمي توانم بچينمش روي ساقه اش خم شده...

 

*

 

واين يكي چه رنگ زيبايي دارد..

 

اووووو...اما اين خيلي بلند است و دور!!

 

دستم نمي رسد...

 

 

*

 

و اين گل ....

 

چقدر زيباست، چقدر دوستش دارم.....

 

نه آنقدر مغرور است كه سر برگرداند

 

نه آنقدر خجالتي و

 

نه بلند قامت و

 

خيلي دور.....

 

 

اين خوب است همين را مي چينم!!!

 

 

آخ ...دستم!!!

 

خارهايش را نديدم!!!

 

 

 

بگذار گلهاي باغچه به حال خود باشند....

 

و من

 

هر روز بهشان سر مي زنم...

 

هر روز نگاهشان مي كنم و

 

از داشتن همه شان لذت مي برم...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/07/17ساعت 10:53 توسط بی دل |

RECO0022.JPG

 

اينم كيك تولد  ... سالگيم !!!

 

واي... انگار دارم پير مي شم.... روي كيك پر شمعه.....

 

البته كيكش كوچيك بود والا من كه سني ندارم!!!!

+ نوشته شده در شنبه 1386/07/14ساعت 22:51 توسط بی دل |

 

BABY62sd.jpg

 

 

يك دور ديگر هم تمام شد!

 

و من امروز، دوباره به نقطه ي شروع رسيدم.

 

*

 

مي انديشم به آغازم،

 

 به چهارده مهـــــر...

 

كه همواره تاريخي مقدس مي پندارمش...

 

آري مقدس!!!

 

زيرا مـــن، زاده ي آن روزم...

 

زيرا در آنروز خداوندگار مرا به عالميان هديه كرد...

 

خودستايي ؟؟؟

 

هرگز!!!

 

كه از تواضع مي گويم....

 

من دُردانــه ي خلقتم!!

 

*

 

مي انديشم به آغازم ،

 

به ره توشه ام،

 

 كه پروردگار در آخرين لحظات اقامتم در عالم معنا به من سپرد.

 

و به برگه ي ماموريتم،

 

 كه در آن مقصد و مقصود سفر را نگاشته بود...

 

*

 

چــهارده مهـــر، بهانه ايست نيكو،

 

 تا سري بزنم به آن صندوقچه ي خاك خورده،

 

 تا بازيابم آن گنج هاي از ياد رفته را....

 

 

امروز بهترين بهانه براي تجديد قوا و باز يافتن انگيزه ي زندگيست...

 

 

*

 

 

و امروز شمعي روشن خواهم كرد،

 

نه براي كيك تولد

 

 كه براي روشن نمودن راه پيش ِ روي....

 

 

*

 

 

مــن زاده ي خــزانــم..

 

زاده ي مهـــــــر....

 

 

*

 

 

***ميــلادم مبارك***

 

BABY35d.JPG

+ نوشته شده در شنبه 1386/07/14ساعت 8:2 توسط بی دل |

 

و آن لحظه ي ناب بهترين لحظه ي زندگي من بود...

 

آن لحظه كه آغوش تورا بازيافتم..

 

آن لحظه كه تن خاكي ام،

 

 از شكوه هيبتت،

 

از شوق حضورت،

 

 به رعشه افتاده بود.

 

 

 

 

همه مي گويند كعبه از سنگ و خاك است..

 

مي گويند براي بي جان سرود مي گويي؟

 

سنگ و خاك را مي ستايي؟؟

 

به همشان مي گويم:

 

كعبه آن نيست كه با چشم سر مي بينيد....

 

كعبه.......

 

براستي از توصيفش عاجزم...

 

شايد سكوت بهترين تعريف باشد.

 

 

 

بياد مي آورم آن لحظه كه اولين بار ديدمــَش...

 

بي اختيار به سجده افتادم،

 

ديگر اعضاء فرمانبر مغز نبودند،

 

 نيروي ديگري هدايتشان مي كرد.

 

به ياد نمي آورم در زندگي آنچنان گريسته بودم كه آن لحظه....

 

و معناي واقعي دلدادگي را آنجا دريافتم....

 

بازگشتم...

 

دلتنگ شدم....

 

و به جستجوي آن عشق در ميان زمينيان برآمدم.

 

و حسرتا، كه اين جويندگي جز تلخكامي حاصلي در پي نداشت....

 

عشق ناب و حقيقي را معاوضه نتوان كرد...

 

آن هم با عشق هاي پوشالي زميني!!!

 

عشق ناب ،

 

همان كه زوال و پاياني برايش نيست...

 

همان كه يار تو را عاشقانه دوست مي دارد.....

 

 كه حتي چين و چروك جبين تو يا سپيدي موهايت

 

كه دستخوش زمان شده يار را دلسرد نمي كند...

 

همان كه يار به بهانه ي خطاي كوچك تو عزم سفر نمي كند.....

 

آن را مي گويم... مي شناسي؟؟؟

 

 

پروردگار عاشقانه تو را دوست مي دارد....

 

مشتاقانه بر لحظه هايت جاريست....

 

 

ظلم است ،اگر به خاطر عينك غباراندود كه بـر چشم دل گذاشتيم

 

 منكرش گرديم.

 

و كفر....

 

 

 

 

آن يار عاشق هرگز ترك كوي يار نمي كند مگر آنكه...

 

مگر انكه خود اين را بخواهي...

 

و تو گمان مي كني، دگر، كجا چنين عاشق سينه چاكي خواهي يافت؟؟؟

 

در زمين؟؟!!!

 

عمري!!!

 

پس به حماقتت بخند!!

 

 

دل آسمانيت را به آسمان بسپار كه مامن خوبيست...

 

خود را از چنگ دلبستگي ها رها كن...

 

برو به همانجا كه متعلق به توست...

 

به آسمان....

 

 

 

My love.jpg 

 

 

اين عكس ياد آور شيرين ترين خاطرات زندگي من است.

 

خاطرات سفر حج....

 

سفري كه نيك مي دانم لايقش نبودم و او عنايت فرمود.

 

 

نزديك به اوقات شرعي،

 

وقتي همگان براي برپايي نماز،به  دور حرم گرد مي آمدند ،

 

درفرصت باقي مانده هر كس به دعا و مناجات و نماز مشغول بود و من...

 

و من فقط نگاه مي كردم...

 

مي گفتند نماز بخوان، اينجا هر ركعت هزاران برابر ثواب دارد..

 

اما من فقط نگاه مي كردم..

 

ثواب نمي خواستم...

 

چشمانم تشنه بودند....

 

نگاه مي كردم تا سيرابشان كنم،

 

 اما دريغ كه هر لحظه تشنه تر مي گشتند....

 

 *

 

نمي دونم چقدر اعتقاد مذهبي داري،

 

 نمي دونم مؤمني يا حضور خدا رو هم به زور قبول كردي

 

 اما مطمينم با هر دين و مسلك كه باشي با ديدنش دلت مي لرزه.

 

ولي نه اونطوري كه براي پسر همسايه ي  يا دختر فلاني...

 

مي لرزه.....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/07/11ساعت 0:20 توسط بی دل |

 

 

" ومن بی تو

احساس ماهی به جدا افتاده از تنگ بلورش را دارم

وچه احساس تاریکی !"

 

شعري كه او برايم سرود....

.

.

 

مي دانست ماهي براي زيستن به آب محتاج است اما هرگز نفهميد آب نيز

 

به ماهي....

 

از وقتي اون ماهي كوچيك مهمون تنگ بلوري شده بود،

 

به آب سرد و راكدش گرما و حيات دوباره بخشيده بود.

 

ماهي هم به اون انس گرفته بود،تنگ بلوري همه ي دنياش شده بود.

 

روز به روز بيشتر به هم علاقه مند مي شدند.

.

.

روزها گذشت

.

.

يك روز صبح تنگ بلوري ديد ديگه از شور و شوق هميشگي ماهي

 

خبري نيست،

 

 ديگه بازي نمي كرد، شيطنت نمي كرد.

 

ديگه با حرفاي خوشگلش خودشو براي تنگ و آبش ناز نمي كرد.

 

يك گوشه اي بي حركت مي ايستاد و روزها رو به شب مي سپرد.

 

تنگ بلوري نگران محبوبش بود،

 

پس دلشو به دريا زد و علت اين همه سردي رو از ماهي پرسيد.

 

.

و ماهي خوابي كه چند شب پيش ديده بود براش تعريف كرد.

.

.

.

.

خواب دريا ديده بود.

 

و از اون شب همه ي روياش به جاي تنگ بلوري دريا شده بود

 

ماهي هوايي شده بود.

 

خيال سفر داشت، سفر به دريا...

 

تنگ بلوري وقتي فهميد خيلي غصه خورد اما هيچي نگفت...

 

نخواست مانع رسيدن ماهي به روياهاش بشه،چون دوسش داشت.

 

از ته دل!

 

آب تنگ روز به روز سردتر و راكدتر مي شد.

 

ماهي ديگه همه ي وجودشو به دريا سپرده بود نه فقط فكرشو،

 

همه ي وجودشو....

 

.

.

همه چيز تموم شد.

 

ماهي سفر كرد.

 

.

.

تنگ بلوري بازم در تنهايي خودش فرو رفت.

 

بازم؟؟؟

 

آره، آخه اين چندمين مسافر بود كه بهش دل بسته بود و تنهاش گذاشته بود.

 

تنگ بلور با چشماني نگران و خيس يك ماهي ديگه رو هم بدرقه كرد....

 

.

حالا كار هر روزش شده فكر به سرنوشت ماهيان دل سپرده به دريا..

 

 و هر شب اينارو زمزمه ميكنه:

 

"مسافران دريا هرگز باز نمي گردند"

 

.

.

تنگ بلور بازم به انتظار يه ماهي ديگه نشسته،

 

آخه خوب مي دونه آب راكد چه بلايي سرش مياد،

 

ميدونه براي ادامه ي حيات به وجود ماهي احتياج داره.

 

 

منتظره يه ماهي تا براش دوباره شور و شوق و گرما رو هديه بياره.

 

اما

 

يه چيزم خوب مي دونه....

 

اينكه هيچ وقت به ماهي هاي مسافر دل نبنده.....

 

كار سختيه ولي با خودش عهد كرده،

 

 چون مي دونه ماهي هاي مسافر بالاخره يه روز عزم سفر مي كنن!!

 

.

.

خداحافظ ماهيان زندگي من!!!

 

كاش دريا براتان خوشبختي بياورد!!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/07/03ساعت 0:35 توسط بی دل |