تبليغاتX
دلکده ی بی دل

f7kikhb.jpg

 

دو خط موازي ، ممتد، مصرانه پيش مي روند...

 

با فاصله اي معين ازهم...

 

بسان فاصله ي ريل هاي قطار...

 

هر كدام، راه خود مي روند ،

 

به موازات هم و به يك سو...

 

 

دو خط موازي...

 

مي رسند يا....؟؟

 

نمي دانم؟ هيچ كس نمي داند...

 

فرضيه بسيار گفته اند...

 

بعضي مي گويند در بي نهايت قطعا ً به هم خواهند رسيد!

 

و برخي ديگر معتقدند فاصله شان تا ابد همين خواهد بود...

 

من نمي دانم...

 

اصلا ً نمي دانم بي نهايت كجاي دنيا مي شود!!

 

يا ابد چه زمانيست!!

 

 

دو خط موازي، ممتد،

 

يكي سپيد و ديگري سياه...

 

سپيد، ساده است و پاك...

 

سياه، سخت است و پهناور...

 

 

دو مداد رنگي            سياه و سپيد.

 

دو كاغذ رنگي            سياه و سپيد.

 

دو خط رنگي            سياه و سپيد.

 

 

 دو خط ممتد و موازي...

 

 

خط سپيد روي سياهي و خط سياه روي سپيدي نقش بسته...

 

آري درست است...

 

همواره سياه بر سپيد و سپيد بر سياه نقش مي پذيرد.

 

سياه بر سياهي و سپيد بر سپيدي كه اثري بر جا نخواهد گذاشت.

 

هر چند هم پررنگ باشد،

 

طرحي نخواهد زد!

 

همرنگ ها بر هم اثر نكنند.

 

تنها تضاد مي تواند نقشي جاودان بيافريند.

 

و چه تضاد زيباييست...

 

 سپيد و سياه...

 

آري تضادي لازم است تا طرحي بر آيد.

 

تا نقشي ماندگار شود.

 

 

دو خط موازي، ممتد

 

يكي سياه ، يكي سپيد...

 

يكي تو، يكي من!

 

من سپيد، تو سياه...

 

من پاك ، تو پهناور...

 

من ساده ، تو سخت...

 

موازي ، مصرانه پيش مي رويم...

 

به يك مقصد...

 

و درين سفر هر كدام بر وجود ديگري نقش مي زنيم،

 

با قلم خود...

 

نقشي كه به يادگار خواهد ماند...

 

شايد تا بي نهايت، تا ابد...

 

نقشت را بر وجودم مي ستايم اي سخت سياه...

 

 

و در پي آنم تا طرحي زنم بر وجود پهناورت تا به يادگار بماند ،

 

حتي در آنسوي بي نهايت...

 

حتي پس از ابد...

 

آري جرأتي مي خواهد...

 

طرح زدن بر سياهي مطلق تو...

 

 اما من سپيدمو جسارتي دارم عيان...

 

خطوط رنگي ، اغواگر، در اين نزديكي بسيارند...

 

 امّـا من موازي ترين، سخت ترين، بعيد ترينشان را برگزيده ام...

 

براي طرح زدن، براي اثر كردن... براي ماندگار كردن...

 

زيرا او نيز از جنس من است، مطلق و بي كران!

 

فقط سياه و سپيد اينچنين اند :

 

پهناور، پاك، ساده، مطلق، بي كران، بي نقص!

 

 

اي دور از نظر كجا توان يافت تو را ؟

 

 نشاني از خود به من آر، اي سخت سياه ِ پهناور!!!

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/08/18ساعت 18:42 توسط بی دل |

 

هنوز چند ساعتي به اجراي حكم قاضي ِ بزرگ باقيست...

 

و من، اينجا، در ميان ِ ديوارهاي ِ نازك و بي رمق ِ

 

  بازداشتگاهِ كوچكِ نُه ماه ام، آخرين خاطرات آزادي را ثبت مي كنم...

 

و گهگاه در لابلاي آن خاطرات شيرين به اين مي انديشم...

 

اين محكوميت تا به كي؟؟

 

آن حاكم بزرگ تا به كي مرا در چونان برزخي نگاه مي دارد...

 

و هنوز سرگردانم،

 

 كه ۹ ماه پيش مرا به چه جرمي بازداشت و مؤاخذه كردند...

 

و به چه جرمي اكنون مرا تبعيد  مي كنند...

 

چه جرم سنگيني بود كه  اينگونه بايد به سختترين ِ مجازاتها محكوم شوم...؟

 

مجازات به زندگي...!

 

و چه مجازاتي ملال انگيزتر از اين... :

 

تبعيد به زمين و زندگي در ميان آدمياني هول انگيز...

 

*

 

و دلتنگ مي شوم براي اين بازداشتگاه كوچك،

 

 كه چند ماهي را درآن سپري كردم..

 

و البته براي زندانبانش...

 

 كه با صداي قلبش  آرام مي گرفتم..

 

 قطعا موجود مهربانيست ..

 

 تا كنون ديدارش نكردم ..

 

 فقط مي شنوم گهگاهي چيزي مي گويد .

 

ضربان قلبش را كه بسيار دوست مي دارم و

 

 اغلب با آن به خوابي عميق فرو مي روم،

 

گويي هيچ گاه محكوم نبوده ام... و از هر زماني آزادترم!

 

قطعا ً مهربان است كه اينچـُنين موجب آرامشم مي شود...

 

 با وجود غم ِ وافري كه از دلْ كندن از آزادي و اين خلوتگاه دارم ،

 

اما خوشحالم كه مي توانم لحظه ي خروج ديدارش كنم...

 

وه... زمان چه زود مي گذرد..

 

انگار همه چيز در پي ستاندن آرامش و آزادي ،از منست...

 

دقايق ِ آخر...

 

نفس هاي تند زندان بان را مي شنوم...

 

 و البته صداي همهمه اي مبهم...

 

گويي ، براي بـُردنم لشگري از سربازان، آن بيرون، صف كشيده اند...

 

صداي ناله مي آيد...

 

دردناك است؟؟؟

 

چه چيز زندان بان را مي آزرد...؟؟

 

من؟؟

 

آخرين لحظات آزاديست...

 

دگر به چيزي نمي انديشم...

 

حسرت و آه  را ديگر چه سود؟؟!!

 

قاضي حكم كرد و من ِ محكوم،

 

 بايد صباحي به آن تبعيدگاه پر آشوب بروم...

 

صباحي!!!

 

صداي ناله بيشتر و بيشتر مي شود...

 

روزنه اي مي بينم...

 

روزنه اي كه نور را با شدتي رقت انگيز به داخل روانه كرده...

 

بزرگ و بزرگ تر مي شود...

 

ناله ها  تبديل به فرياد شده اند...

 

از ميان آن شدت نور، مي توانم چندين سرباز سفيد پوش را ببينم...

 

يعني اينها همه به استقبال من آمده اند؟؟

 

آي ي ي ي ي!

 

گردنم....

 

واي.. چكارم داريد... خوب مي آيم .. چرا به زور ،

 

اي وحشيان بي وجدان...

 

از طرز خوش آمد گوييشان معلوم است كه چقدر مهمان نوازند ،

 

اين آدميان بي احساس...

 

*

تمام شد....

 

 

خداحافظ آزادي خداحافظ!

 

*

 

اينجا چقدر سرد است و نا آرام...

 

آي.. چرا سر و تـَه ام كرديد...

 

آخ... چرا سيلي مي كوبيد بر پشت نحيفم...

 

گويي، اين ضربه ي دست آن سفيد پوش بيرحم هم جزو مجازاتهايم بود ،

 

 كه من فراموش كرده بودم...

 

معلوم است با اين آدميان، در اين تبعيدگاه چه ماجراهايي خواهم داشت،

 

 از استقبال فرح انگيزشان پيداست...

 

وه ه ه!!! زندان بان را ببين ..

 

چه زيباست و چه آرام...

 

دوستش دارم  مانند روياهاي ۹ ماهه ام مي ماند...

 

 

به آغوش مي گيردم و چيزي در دهانم مي گذارد...

 

فقط او فهميد كه چقدر گشنه ام...

  

خوشمزه ست و گوارا...

 

اين هم شهد گوارايي كه مي گفتند اگر بنوشي زمين گير مي شوي...

 

بالاخره نوشيدمش!!

 

و محكوميت از هم اكنون آغاز شد...

 

تا به كي، نمي دانم...؟؟

 

كاش تاب بياورم...!!!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/08/14ساعت 9:15 توسط بی دل |

 

" تقديم به باستيـن و همدردانش...."

 

آمديم تا ثابت كنيم شاهكار خلقتيم،

 

 دُردانه و بي نظير..

 

و البته ،

 

هنرمند...

 

و از آن زمان، سالها گذشت....

 

خيلي هامان بودن را باور كرديم.. خيلي هامان رفتن را..

 

خيلي هامان به مأموريت و هدف خلقتمان دست يافتيم و

 

خيلي هامان هنوز اندر خم يك كوچه سرگردانيم…

 

خيلي هامان رنج كشيديم و خيلي هامان هنوز كفر مي گوييم...

 

خيلي هامان زندگي مي كنيم و خيلي هامان زنده، مرده گي…

 

و تو در كدام دسته اي، اي دوست؟

 

*

 

هر كجا باشيم همه مان غافليم...

 

غافل از وجود هنرمنداني واقعي و چيره دست كه

 

ساليانيست با دردي كهن بر تن خاكي شان، مي جنگند و

 

همچنان ، قدرتمند ، بر جا مانده اند...

 

هنرمنداني كه به حكم روزگار دستخوش رنجي  تاب ناپذير شدند

 

و باز با وجود اين، خدا را از ياد مبردند...

 

آنها كه زبانشان لحظه اي به كفر باز نگرديد...

 

فقط بر يك دليل، كه مي دانستند حقيقتي را:

 

كه تنها اوست حاكم و توانا و يگانه ي دنيا....

 

و از هر رخدادي حكمتي دارد و البته، نه قابل فهم براي ما!

 

آنهايند شاهكاران خلقت ...

 

نه من و تو كه از تني سالم برخورداريم و باز شكـوِه مي كنيم...

 

براستي چه فرقيست ميان آنها با ما؟؟؟

 

جز اينكه ازما شجاعترند....قوي تر و دانا تر...

 

 

*

 

و ما با ناسپاسي مان آفـريدگار را پيش فرشتگانش خجل كرديم...

 

*

 

هنرمندان ِ زبر دست ِ عالم آنهايند كه

 

با وجود درد و رنجي كه لحظه اي  امانشان نمي دهد،

 

باز محكم و قدرتمند اِستاده اند و يكتاي بي همتا را مي ستايند...

 

*

 

روي ماهتان را مي بوسم و از خداوند برايتان طلب عافيت و سلامت مي كنم...

 

 

" درود بر روح شكست ناپذيرتان "

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/08/12ساعت 8:22 توسط بی دل |

 

مالكيت بي معناست…

 

هيچ چيز، مطلقا ً هيچ چيز از آن ِ ما نيست!

 

همه چيز ميراست، فاني و رونده...

 

هيچ كس ، صراحتا ً هيچ كس متعلق به ما نيست...

 

مالك و مملوكي وجود ندارد...

 

بايد باور كني اين حقيقت را،

 

كه نه چيزي براي به دست آوردن هست و

 

 نه چيزي براي از دست دادن...

 

نه كسي براي ماندن هست و

 

 نه كسي براي حفظ كردن...

 

و تو اين را خوب مي داني...

 

پس اين همه دلواپسي كه ذره ذره  روحت را زايل مي سازد،

 

بيش از يك افسانه ي واهي و عبث،

 

مي تواند باشد؟؟

 

*

 

از سويي ديگر...

 

 

صداي دلنشين و مشتاق پرهام را مي شنوم...

 

گويي در پي ام مي گردد.

 

" سارا؟ كجايي؟؟

 

ساراي من؟؟ "

 

به يكباره حسي خوشايند، وجودم را فرا مي گيرد...

 

ذوقي وصف نا پذير...

 

ذهنم بر واژه كليد مي كند...

 

تكرار مي كنندش:

 

ساراي من!!!

 

براي جواب درنگ مي كنم.

 

گويي مي خواهم پژواكش، تا ابد، درونم، طنين اندازد...

 

" ساراي ي ي  من "

 

هنوز صداي دلنشين آميخته به خواهشش را مي شنوم...

 

سارا؟؟ كجايي؟؟

 

سكوت بيش ازين منصفانه نيست...

 

جانم ! اينجايم !

 

*

 

يعني چه چيز موجب اين حظ ّ وافــر در وجودم گشته؟؟!!

 

شايد چون براي  اولين بار شنيدمش..!!

 

و شايد چون از دل خالص و بي ريايي در آمد

 

 كه اينچنين بر دلم نشست..!!!

 

گويي پرهام، پسرخاله ي شيرين زبان شش ساله ام ،

 

كوچكترين مالك زميني ام ست،

 

والبته، شجاعترينشان،

 

 كه براي اولين بار مالكيتش را بر من، فهماند!

 

مالك؟؟ مالكيت كه وجود ندارد...

 

پس چرا او را مالك خود پنداشتم؟؟

 

*

 

مي انديشم به اين:

 

مالكيت پرهام از جنس ديگريست....

 

زميني نيست.. مادي و جسماني نيست...

 

پرهام مالك ِمن است اما نه مالك  تن .. كه مالك دلم است...

 

مالكيت بي معناست، باز هم مي گويم ، هر قدر كه بخواهي..

 

امّا در مورد هر چه كه از جنس  زمين است.

 

و دل از جنس ديگريست..

 

 مي داني كه ؟؟؟!!

 

Picture 057.jpg

 

پرهام در حال ارتكاب به اغفال دخترك عكاس!!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/09ساعت 8:58 توسط بی دل |

 

 

يه بشكه پر از مواد منفجره ،

 

براي يه آتيش بازي حسابي چي كم داره؟؟

 

خوب؟؟؟ فقط يه جرقه ي كوچيك!!!!

 

********************

 

ذهنت پر از سؤالهاي بي جوابه؟؟

 

پر از تصميم هاي معلـّق؟؟ پر از افكار پوچ و بي اساس؟؟

 

پر از دو راهي؟؟

 

پر از خاطرات مرده ي دلچسب و نچسب؟؟

 

يا پر از نفرت ، توهم ، اضطراب و نگراني؟؟

 

*

 

مغزت پر شده از هر چيز باهوده و بيهوده؟؟

 

سرگردوني، حيرون و بهت زده؟؟

 

نمي دوني بايد چه تصميمي بگيري ، چطور ادامه بدي؟؟

 

درست مي گم؟؟؟

 

مي دونم .. همه ي حرفاتو مي فهمم.

 

مي خواي كمكت كنم؟

 

دوست داري از شـّر اين همه دغدغه و دلواپسي رها شي؟؟

 

از اين همه مشغله هاي مسخره و پوچ؟؟

 

آره؟؟

 

خوب ، من يه راهي بلدم...

 

راهي كه كمكت مي كنه تا از اين حالت درآي!

 

تا شور و شوق قديميت دوباره برگرده...

 

عين مدتها پيش ازين..

 

مدتها پيش ،درست قبل ازينكه بزرگ بشي!!!

 

فقط كافيه هر چي مي گم قدم به قدم اجرا كني!!

 

*

 

مي دوني يه بشكه، پر از باروت چقدر انرژي داره؟

 

چقدر؟؟

 

خيلي زياد؟؟

 

آره ، درسته.

 

اما در صورتيكه آتيش بگيره...

 

اون موقع ست كه همه ي انرژي هاشو آزاد مي كنه!!

 

خوب، ذهن تو الان عين همون بشكه باروته...

 

 يعني خود ِ خودشه!!

 

براي رهايي از اون همه افكار بي خود،

 

مشغله و دلواپسي فقط يه راه هست...

 

اونم اينكه يه كبريت روشن كني و بندازي كنار بشكه باروت ذهنت..

 

آره، همين!! به همين سادگي!!

 

بــــــــــــومـــــــــــب...

 

 

عجب اتيش بازي شد..!!

 

حالا با اين آتيش هم خودت گرم ميشي ،

 

 هم انرژي آزاد شده از اون يه عمر چرخ ذهنتو مي گردونه و

 

مهمتر، از همه ي اون دل مشغوليها و درگيريهاي ذهني خلاص شدي..

 

ديگه آزاد و راحت..

 

حالا تنها چيزي كه مونده ازش ، تلـّي از خاكستر سياهه..

 

چي؟؟

 

كبريت نداري؟؟

 

مال ِ منو مي خواي ؟؟

 

نه!

 

كبريت من، فقط مي تونه بشكه ي باروت خودمو آتيش بزنه ،

 

تو بايد كبريت خودتو پيدا كني!

 

كبريت من جرقه تو نيست!!!

 

مي فهمي؟؟

 

فقط تا دير نشده برو پيداش كن...

 

و الاّ ممكنه بارون بزنه و همه ي باروتاتو خيس بكنه...

 

اونوقتم كه مي دوني ...

 

باروت خيسو حتي برق آسمونم آتيش نمي زنه!!

 

زود باش، تا دير نشده كاري بكن!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/08/07ساعت 17:28 توسط بی دل |

 

چرا وقتي  بهت مي گم " دوستت دارم" ، مي پرسي "چرا" ؟؟

 

آدم بزرگونه بلد نيستم دليلشو برات بگم.

 

 پس به زبان خالص و پاك كودكانه ام مي گم:

 

" دوستت دارم چون تيكه هاي گمشده ي پازلم تو دستاي تو ِ...

 

بابا من مي خوام بازيمو بكنم.. مي خوام بازيمو تموم بكنم....

 

 اما نصف قطعه هاي اين پازل دست تو..

 

يادته همون روز اول با هم تقسيمش كرديم.

 

 همون روز ، قبل ازينكه بيايم اينجا ..

 

 نصفش پيش من موند .. نصفشم پيش تو....

 

اما وقتي رسيديم اينجا ، انقدر دوروبرمون شلوغ شد كه همديگرو گم كرديم.

 

من خيلي دنبالت گشتم.. پيدات نكردم،

 

 براي همين با همون تيكه ها كه دستم بود نصف پازلو كامل كردم..

 

حالا تو رو  مي خوام  تا بياي و بازي رو تموم كني....

 

شايدم بهتره دوباره از اول، با هم بسازيمش...چطوره؟؟!!

 

*

 

 من دوستت دارم.. ولي ازم نپرس چرا؟

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/08/05ساعت 18:17 توسط بی دل |

Picture 034.jpg

 

آن هنگام كه بايد صدايش كني ،تعلـّل مي كني...

 

آن زمان كه بايد دستش بگيري ،تعلـّل مي كني...

 

آن هنگام كه بايد بگويي دوستش داري ،تعلـّل مي كني..

 

آن زمان كه بايد خواستْ گاريش كني ، تعلـّل مي كني...

 

و روز رفتنش...

 

 تو باز تعلـّل مي كني !!!

 

تو تعلـّل مي كني ولي ثانيه ها هرگز تعلـّل نمي كنند.

 

زمان تعلل نخواهد كرد،

 

 همواره در گذر است  و

 

 تو را در حسـرت ناگفته هايت  وا مي گذارد.

 

*

 

و تو تعلـّل مي كني و زمان هرگز...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/02ساعت 21:25 توسط بی دل |