تبليغاتX
دلکده ی بی دل

 

عـِطري مشامم نوازش مي دهد...

 

بوي خاكيست مقدس و هوايي پاك...

 

نه به واسطه ي وسعتش

 

و نه به واسطه ي مردمانش،

 

 كه براي تجلي نوري از او ...

 

 

 

بويي مي آيد...

 

بوي عطر ياس ِ سپيد و بنفش...

 

عطر خوش حضور يار مي آيد...

 

 

 

 چقدر دلم هواي آن خانه كرده!

 

چگونه است كه با يكبار ديدن اينچنين دل و ديده بر او باختم...

 

آري عاشقي، تنها يك لحظه است و زندگي همان يك لحظه....

 

 همان يك لحظه كه دل بر او دادم و ديگر هرگز نستاندم...

 

آن لحظه را با دنيايي عوض نمي كنم...

 

 

 

محبوب من... مرا مجنون خويش ساختي و خود پرده بر رخ كشيدي؟

 

دل نيمه جانم ريش كردي...

 

اي مهربان رخ بنما... پرده بَركِش...

 

 

 

هر كس كه به آن ديار آمد، اسير غمزه ي چشمان خمارت گشت

 

و تو همچنان به رسم ازلي ي خويش عاشق كشي مي كني!

 

 

 

هر انديشه بالاخره روزي اسير نگاه مستت مي شود...

 

و اين چه خوشايند اسارتيست... اسير مُلك بودن... همانا اوج آزاديست...

 

 

 

هر دلي روزي عشق تو فهم كند و  جايي حضورت مي فهمد...

 

آن روز عاشق مي شود و دل و ديده نثارت مي كند!

 

 

 

يكي چون مرا در ميان پرده ي سياه خانه ات به دام مي اندازي

 

يكي ديگر را در كنج خلوت اتاق و در اعماق دلتنگي هايش!

 

مي داني،تو مكارترين و غمازترين چشمها داري!

 

 

 

چقدر دلم هوايت كرده... هواي آن كوي ، آن ديار.. آن خانه...

 

همانجا كه مجنونم ساختي..

 

همانجا كه دل، گرو نهادم تا لحظه ي وصالمان ...

 

و به عشق همان لحظه است كه اينچنين بي دل مي زييم...

 

 

 

آرام جانم ، بهترين بهانه ام ،خدايم در ادامه ي راه ياري ام فرما!!!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/29ساعت 0:0 توسط بی دل |

 

بينديش.jpg

 

انتظاري مي بايد و سكوتي....

 

 گاهي سكوت نشئه اي از انتظار است،

 

براي آمدن خبري از تو...

 

خبري شعف انگيز ، كه روح را تازه سازد ،

 

جسم را قوت بخشد،

 

ذهن را آسوده كند.

 

خبري كه نا آرامم سازد.

 

يعني قرارم بر هم زند.

 

من اين بي قراري و اين نا آرامي دوست مي دارم.

 

اين انتظار است كه خواهان نيستم.

 

اين سكوت است كه مي رنجانـَدَم.

 

با اين حال انتظار مي كشم و سكوت مي كنم.

 

يعني رنج مي كشم،

 

 تا با خبري از سويت از بند اسارت رها گردم.

 

تا تو را باز يابم...

 

تا دلم، بازبستاني...

 

و من به لبخندي دلت شاد كنم...

 

آري انتظاري مي بايد و سكوتي!

 

گرچه سخت است و رنج آور،

 

ليكن عيان است كه تا رنجي نباشد ،

 

لذتي نمود پيدا نخواهد كرد....

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/09/23ساعت 0:0 توسط بی دل |

 

47v7cxsf.jpg

 

هجوم كلمات به ذهن...

 

چنديست كه ساكت و عميقم...

 

به احترام ورود آنهاست كه اينچنين مسكوت ماندم.

 

جماعتي از افعال و عباراتِ خاموش و نا مرتب ،

 

كه چون جمله اي شوند اعتبار يابند...

 

كلمات ، گسيخته وارد ذهنم مي شوند

 

و

 

اين تنها دليل سكوت من است...

 

احترام به كلمات !!!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/09/19ساعت 15:39 توسط بی دل |

شازده خانم كوچولو.jpg 

بايد رفت...

 

بايد مأمن ديگري يافت

 

 يا ساخت...

 

بايد فكري كرد، پيش از آن كه مسخ شد...

 

بايد رفت!

 

بايد هجرت كرد!

 

به مأوايي آرام تر و ايمن تر!

 

ديگر در اين زمين، مهرباني نتوان يافت،

 

وفاداري نتوان ديد !

 

هجرت بايد كرد...

 

شايد به جايي وراي اين كره ي خاكي ...

 

بايد رفت.. بايد كوچ كرد...

 

شايد به سياره اي ديگر ، جايي كه آدمي در آن نمي زييد!

 

بايد كوچيد ، همين حالا !

 

ديگر مجالي براي ماندن نيست...

 

* * * *

و من بار خويش بربستم...

 

گل سرخم را وداع كردم!

 

و تنها نگارنده اي مي خواهم،

 

 تا قصه ي مرا نيز همچون شازده كوچولو بسرايد...

 

امّا اين بار براي شازده خانم كوچولو !!!

 

بايد رفت....

 

بايد مأوايي دگر گزيد!

 

 130556-bxc.jpg

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/14ساعت 14:46 توسط بی دل |

 

زير بارون.gif

 بوي خيس شدن برگهاي زرد كف خيابون ... 

بوي بارون ، يه بارون پاييزي ...

 

هميشه روزاي ابري رو بيشتر از آفتابيش دوست داشتم ...

 

يه حس خوبي توي بارون هست كه توي آفتاب نيست ...

 

شايد چون باران خاصيت احياي احساسات فراموش شده رو داره ...

 

وقتي بارون مياد منم مثل خيلي ها (مثل سهراب سپهري عزيز)

 

هوس پياده روي مي كنم !

 

اونم بدون چتر ...

 

خوب، به طبع اگه يه همراه خوب هم درين ميان باشه ،

 

لذّت قدم زدن زير بارون دو چندان خواهد شد!

 

اوه .... دونفر زير بارون ، بدون چتر ...

 

چقدر رمانتيك ... افسانه اي ...!!

 

به گمان من اين داستان ها فقط توي كتابهاست ...

 

يه عده آدم نيكوكار اومدن، يه سري قصه ي عاشقانه سر هم كردند ،

 

تا من و تو رو سرگرم كنن...

 

بگذريم ...

 

بگذاريد، يه كليپ عاشقانه كه هنگام اومدن بارون ،

 

توي ذهن اغلبِ ما مياد براتون به تصوير بكشم ...

 

*

 

صداي خش خش برگ هاي پاييزي ...

 

كه زير قدم هاي دو يار خـُرد ميشوند ...

 

دو يار ...

 

دو يار افسانه اي ...

 

در كنار هم ، شانه به شانه، با آرامش قدم مي زنند

 

و از اين لحظات لذّت مي برند ...

 

هيچ كدامشان، به هيچ وجه، از خيس شدن زير باران، از سرد بودن هوا...،

 

از گرسنه بودن، شكايت نمي كند ...

 

به هيچ وجه ...

 

هر دويشان به كنار هم بودن راضي اند ...  فقط همين را مي خواهند ...

 

هيچ چيز، به هيچ وجه هيچ چيز، مانع توجه آنها به يكديگر نخواهد شد ...

 

....

...

..

.

 

قشنگه ، نه ؟؟

 

دروغه اگه بگي، من تا حالا چنين رويا و افسانه اي نداشتم!!!

 

همتون در پي يه عشقيد... يه عشق واقعي...

 

عشق وجود داره بر مـُنكرش صد هزار رحمت...

 

امّا من مي گم عشق متعارف، يك حقيقتيست واقعي ،نه حقيقي!!!

 

بيشتر توضيح مي دم...

 

همون داستان بالا چطوره!!؟

 

شايد توي اين دنيا دو نفر وجود داشته باشند كه بدون چتر زير بارون راه بروند ،

 

حرف بزنند و خيلي هم همديگر رو دوست داشته باشند ...

 

در ظاهر عين داستان بالا ،رويايي ...

 

اما حقيقت اينه كه يكي از اونها قطعاً از سرما يا خيس شدن يا گرسنه بودن ،

 

دل آزرده ست...

 

آره، ظاهراً دو معشوق خاطر خواه هم هستند ،

 

يك عشق واقعي، در دلهاشون رد و بدل مي شه ...

 

اما اين عشق، حقيقي نيست ...

 

چون يكي درين ميان داره نقش بازي مي كنه ...

 

يكي خودش نيست...

 

يكي واقعاً ، حقيقتاً از زير باران قدم زدن، خوشحال نيست...

 

شايد داره تحمل مي كنه... يا ترحم... يا يه از خود گذشتگي مسخره...

 

اشتباه نكنيد اين تحمل كردن براي معشوق نيست، اين فقط نوعي نقابه !!!

 

اين عشق، واقعيست امـّا حقيقي نيست...

 

*

خدا رو شكر اين روزا عشق واقعي هم پيدا نمي شه، ديگه چه برسه به حقيقيش...

 

 

حرف من اينه : اگه يكي رو دوست داري ،

 

سعي نكن براش از خود گذشتگي كني!

 

اگه كاري براش انجام ميدي بگذار براي خودت هم خوشايند باشه ...

 

مي دوني چرا اينو مي گم ؟؟؟

 

چون بعد از يه مدّت ، اين نقاب رو كنار مي زني...

 

و ميشي خودت... يه چيزي متفاوت، بسيار متفاوت، با قبل...

 

و اين، يعني دو رنگي...

 

و همين ، ماهيت واقعي ِ عشق رو به خطر ميندازه !

 

خودت باش...

 

فقط اينه كه مي تونه يه عشق حقيقي بياره،

 

نه از خود گذشتگي.. نه ترحم...!!!

 

 

جبران خليل جبران مي گويد:

 

" در كنار هم راه برويد، اما نه چسبيده به هم ،

 

بگذاريد بادهاي آسمان در ميان شما شروع به وزيدن كنند،

 

با همديگر صحبت كنيد ، برقصيد ، بخنديد، عشق بورزيد ،

 

امّا هرگز از عشق بند نسازيد

 

و اصلاً بلوغ و جهش واقعي يعني همين!"

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/09/10ساعت 22:47 توسط بی دل |

 

امروز قراره ببينيش؟؟

 

لباساتو اتو كردي؟؟

 

كفشاتو واكس زدي؟؟؟

 

همه كارا رو به راهه؟؟

 

خوبه!!

 

قشنگترين لباساتو بپوش...

 

خوشبوترين عطرتو استفاده كن...

 

زيباترين لبخندتو بزن...

 

خوب، حالا ديگه آماده اي...

 

اوه.. امّا يه چيزي يادت رفت...

 

بيا بگير... عينـك آفتـابيتـو همرات ببر...

 

چي ؟؟

 

امروز هوا ابريه ؟؟

 

آفتابي نيست ؟

 

داره بارون مياد ؟؟؟

 

قرارتون توي يه جاي مسقـفه ؟

 

باشه ، فرقي نداره،

 

ولي تو عينـك آفـتـابـيتـو همرات ببر...

 

چي؟؟

 

علـتش ؟؟

 

خوب بهت مي گم...

 

چون نبايد، شور و شوق ِ توي نگاهتو ببينه...

 

چون نبايد، احساستو از توي چشماي نازت بخونه...

 

چون نبايد، از برق چشمات بفهمه كه دوسِش داري...

 

 

گوش كن ببين چي ميگم...

 

اون نبايد اينارو بفهمه... نبايد...

 

فرقي نداره،

 

هوا ابري باشه يا بارون بياد...

 

حتي آفتاب غروب كرده باشه...

 

عينـك آفتـابيتـو همرات ببر...

 

عينك آفتابيbs.jpg 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/08ساعت 14:59 توسط بی دل |

93707456RL079187084.jpg

 

مهمون ناخونده...

 

توجّه كردي هـيشكي از مهمون ناخونده خوشش نمياد ؟؟

 

همه ي ما دوست داريم حتي نزديكترين آشناهامونم با دعوت ببينيم

 

 تا سرزده !!

 

فكر مي كني چرا ؟؟

 

شايد چون اينطوري فرصت داريم تا خونه رو مرتب كنيم...

 

خودمونو آماده كنيم...

 

بساط پذيرايي رو بچينيم...

 

حتي وقتي كسي رو دعوت مي كني ،

 

انتظار پيش از اومدنش كلي شور و شوق برات داره !!!

 

 

آره ! اين يه حقيقته... همه ي آدما از مهمون ناخونده بدشون مياد...

 

همه دوست دارن، دعوت كنن... آماده بشن...

 

منتظر بمونن... و بعد استقبال كنن...

 

خوب، امّا مي دونستي آدما در مورد دلشون هم، چنين احساسي دارن...؟

 

آره! آدما از مهموناي نا خونده ي دلشونم، خوششون نمياد...

 

حتي، اگه كسي باشه كه دوسِش دارن...

 

اونا دوست دارن اوّل دعوت كنن ، آماده كنن ،

 

منتظر بمونن و بعد استقبال كنن...

 

اينارو گفتم تا هيچ موقع بي دعوت و بي اجازه ،

 

وارد خونه و دل ِ آدما نشي !!!

 

تا هيچ موقع مهمون سرزده نباشي !!

 

اگه آدما اينطوري دوست دارن خوب تو هم همين كارو بكن...

 

به عقيدشون احترام بذار...

 

بذار دعوت كنن و منتظرت بمونن ...

 

اونا اين انتظارو خيلي دوست دارن...

 

پس اين فرصتو از آدما ،به خصوص اونايي كه دوسِشون داري، نگير !

 

اما يادت باشه، وقتي دعوت شدي،

 

دست خالي نرو...!!!

 

يه شاخه گل، بهترين تشكر براي اين دعوت و انتظارِ صاحبدله !!!

 

موفق باشي ...

 

هر وقت كه دعوتت كردند و بهت اجازه ي ورود دادند...

 

هر وقت با يه شاخه گل وارد حريم دلي شدي ،

 

يادي هم از بي دل، بكن ...

 

آخه اون دلي نداره كه از كسي دعوت بكنه...

 

آماده بشه و منتظر بمونه !!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/09/05ساعت 22:49 توسط بی دل |

 

 

اگه خدا قبل از خلقت آدميزاد با من مشورت مي كرد ،

 

بهش مي گفتم كه نبايد اين كارو بكنه!!!!

 

ولي حيف...كه چيزي بهم نگفت!

 

 مي دونم الان خودشم پشيمونه...

 

اما چيزي نميگه كه من سرزنشش نكنم....

 

البته منم هيچ وقت به روش نميارم...

 

اگه ازم پرسيده بود،

 

بهش مي گفتم كه آدما به دردِ هيچي نمي خورن...

 

ولي حيف...كه چيزي بهم نگفت!

 

*

 

آخه خدا،اين آدما به چه درد زمين و آسمون مي خوردن؟

 

به چه درد تو و فرشته هات؟؟

 

اصلا ً به چه دردِ خودشون مي خوردن؟؟

 

ها؟؟

 

خدا جونم اشتباه كردي ...

 

يه اشتباه بزرگ...

 

اما خوب، خوش به حالت،

 

كه ديگه خدايي نيست كه

 

 تو رو بخاطر اين اشتباه مجازات كنه!!!

 

 

مي بخشيدا، مي دونم تا حالا كسي اينو بهت نگفته بود...

 

آخه همه ازت مي ترسن!!! اينو مي دونستي؟؟

 

يعني، يه عده اومدن و اينطوري بهشون گفتن...

 

اونام باور كردن كه تو چقدر ترسناكي...

 

اما من كه مي دونم چقدر مهربوني...

 

مي دونم كه از من دلخور نمي شي...

 

مي دوني...!!!

 

 راستش يه چيز ديگم مي دونم....

 

مي دونم كه از همه ي آدما، منو بيشتر دوست داري...

 

امّا خوب، اينو بلند نميگي تا بقيه حسوديشون نشه!!!

 

*

 

اما بازم ميگم كاشكي با من مشورت مي كردي!!!

 

حيف... كه چيزي بهم نگفتي...

 

 

 

حالا دیگه گذشته ها گذشته عیبی نداره!!!

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/09/02ساعت 9:53 توسط بی دل |