تبليغاتX
دلکده ی بی دل

 

خدايا اينگونه براي رفتن آماده ام مي كني؟؟

 

براي دل كندن؟؟

 

خصائل آدميانت به من مي نماياني؟؟

 

رذيلتهاشان نشانم مي دهي؟؟؟

 

نقص هاشان عيان مي كني؟؟

 

*

 

الها ، بگذار در وهم خود به سر كنم...

 

در آن خيال شيرين...

 

در همان دروغ بزرگ...

 

بگذار فكر كنم همه ي آدميانت* راستگو و درستكردارند...

 

بگذار در وهم خويش خوش باشم...

 

آگاهم مگردان از راستهايي كه شور و اشتياق از من مي ستاند!

 

باخبرم مكن از حقايقي كه پشت پرده هاي نهان آدميان است.

 

بگذار در همين جهل به سر بَرم!

 

اينگونه آرامترم و آسوده تر از آنكه بدانم،

 

 در ميان جماعتي از گرگ صفتان آدم نما مي زييم...

 

بگذار در اين جهل و دروغ خوش باشم...

 

همانا جاهل زيستن بسيار آسانتر از عاقل زيستن است...

 

*

 

و تو اي آدميزاد...

 

تو نيز وانمود كن... به آنچه كه نيستي !

 

به راستگويي ...

 

به درستكاري....

 

و به يكرنگي ...

 

و زشت كاريهايت از من پنهان كن !

 

اما پاسخ اين سؤالم بده :

 

 

خواستار كدامين جايگاه و مقامي...؟؟

 

آيا دورنگي و دروغ تو را درين مكاشفه ياري خواهد كرد؟؟

 

 

 

* مقصود باز هم نکوهش نوع بشر است.... لطفاْ بی خرد قضاوت نفرمایید!

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/10/22ساعت 10:52 توسط بی دل |

برف مي آيد.jpg 

بايد باور كني،

 

 زمستان ديگر از راه رسيد!

 

برف مي آيد!

 

پنبه هاي كوچك ِسفيد، كه به پاكي مستعارند...

 

تك به تك ،

 

با آرامش و متانت فرود مي آيند...

 

اين دانه هاي بازيگوش، شهر را سفيد پوش كرده اند...

 

بر روي تن ِعريان درختان چونان لباس ِعروسي فاخر گشته اند...

 

حتّي چمن هاي باغ مجاور نيز از سرما رنگ باخته اند...

 

شبنم گلها يخ بسته است!

 

بايد باور كني ،

 

 زمستان از راه  رسيد!

 

برف مي آيد !

 

اين گوي هاي نقره گون ،

 

مي بيني چگونه شهر را آرام ساخته اند؟

 

ديگر از آن هياهوي هميشگي خبري نيست...

 

گويي، اين آرامش و سكوت ،

 

از برف آموخته اند...

 

 بايد باور كني ،

 

زمستان از راه رسيد!

 

برف مي آيد !

 

*

طبيعت اين را باور كرد ،

 

 با آغوش گرم پذيراي حضورش گشته

 

و از بركاتش نيز بهره مند مي شود...

 

مي بيني كه ؟!

 

پس تو نيز از طبيعت بياموز...

 

فصل سرد و بي جان زندگيت را احترام كن ،

 

او ميهمان توست...

 

مي شنوي ؟؟؟

 

فـقط ميهمان !!!

 

به يقين بهاري پس از زمستان خواهد آمد...

 

طبيعت اين را خوب مي داند،

 

به همين خاطر با آرامش در اين سرماي سخت تاب آورده!!

 

او نيك مي داند بهاري در راه است!

 

برف مي آيد!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/17ساعت 10:40 توسط بی دل |

 

" نخواستن"

 

 تنها فعل فعليت پذير ِ اكنون ِ من....

 

هيچ نمي خواهم...

 

نه كسي ! نه چيزي !

 

احساسيست آنسوي واپس ماندگي...

 

شور و اشتياقي در ميان نيست...

 

ديگر نيست

 

خسته و مفلوك از ادامه ي راه باز ماندم...

 

فقط به يك جرم ،

 

اينكه، علاقه اي به اجراي قوانين ِ شما ندارم...

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/10/14ساعت 16:15 توسط بی دل |

 

انار.jpg

انار را بايد خورد...

 

دانه به دانه...

 

هر دانه، رازي نهان دارد!

 

صد دانه ، اندكي، بيش...

 

همه يك اندازه ، زيبا و خوش تراش در كنار هم گرد آمدند...

 

انار به مجمعي از ياقوت هاي گرانبها مي ماند.

 

ياقوتهايي اصيل و گران قيمت!

 

هر دانه در جاي خود،

 

منظم و همگون،

 

پوسته اي نازك، بسان پرده اي،

 

روي اين الماسهاي سرخ را پوشيده آمده...

 

پرده ها بي گمان براي حفاظت نصب شده اند !!!

 

يك انار با صد دانه ياقوت ِ اندرونش...

 

آن را بگشا...

 

با دقت بنگر...

 

چه مي بيني؟؟

 

چيزي جز نظم و زيبايي؟؟

 

باز هم مي گويي دست خلقت از روي حادثه اينها چيده ست؟؟

 

كدام حادثه تا به اين حد نظم دار؟

 

انار مشتي ست نمونه ي خروار...

 

و البته گوياي اين راز نهان !

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/10/11ساعت 15:56 توسط بی دل |

 

 

 

مي گويند از نسل اويم...

 

مردي كه آمد و بشارتي آورد

 

براي رهنمون ساختن مردماني جاهل...

 

براي گشودن بندهاي اسارت،

 

تعصبات بي اساس...

 

 

 

مردي كه هيچ نداشت !

 

نه علمي و نه ثروتي!

 

و اين ها را به پاس عبادتهايش از خداوندگار به امانت ستاند.

 

*

 

مي گويند از نوادگان اويم...

 

همو كه رنج كشيد تا عدالت گسترَد.

 

آن هم در سرزميني كه مردمانش فهم اين واژه نداشتند...

 

همو كه در غدير ولايت پذيرفت....

 

و براستي كه براي اين مقام شايسته ترين بود ....

 

*

 

مي گويند از نسل آنهايم...

 

مردماني كه براي پروردگارشان بودند ، ماندند و رفتند...

 

 

*

*

*

 

امروز غدير است...

 

و مردمان مي آيند،

 

براي عرض تبريك...

 

سينه ام مي بوسند...

 

امروز، مرا احترام مي كنند...

 

شايد بيش از پيش....

 

نمي دانم چرا ؟

 

 

*

 

 

غدير مبارك!!

 

 یا علی !

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/10/08ساعت 0:0 توسط بی دل |

 

آنكه ما دوست مي ناميديمَش،

 

 آنكه به ديد ِ ما كالبدي داشت از جنس نور و افكاري به وسعت تنهايي هامان...

 

آنكه ما دوست مي ناميديمَش،

 

 آنكه آرامشي داشت از جنس دريا و لطافتي از جنس گل...

 

آنكه ما دوست مي ناميديمَش،

 

 آنكه مرهمي بود براي  زخم هاي دل ِ تنگمان ...

 

آنكه ما دوست مي ناميديمَش،

 

 آنكه اهلي مان كرد و اهلي مان نشد...

 

آنكه ما دوست مي ناميديمَش،

 

 آنكه نيمه ي راه ،رهايمان كرد و به چشمان نمدارمان خيره نشد...

 

آنكه ما دوست مي ناميديمَش،

 

 آنكه در چشمان ما در پي طلوع گمشده اش بود و نيافت و رفت...

 

آنكه ما دوست مي ناميديمَش،

 

 آنكه سخت بود، حتي از سنگ خاره نيز...

 

آنكه ما دوست مي ناميديمَش،

 

 آنكه ندانست به حضورش دل بسته شديم و به سخنانش نيز...

 

آنكه ما دوست مي ناميديمَش،

 

 آنكه چنديست سرد و بي تفاوت از كنارمان مي گذرد، گويي اصلاً نمي شناسدمان...

 

آنكه ما دوست مي ناميديمَش........

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/06ساعت 18:24 توسط بی دل |