.
سر گشته ايم...
در زمان و مكان ، در جملات و مفاهيمش...
و كلمه نيز...
*
درمعناي عبارات، گم گشتيم...
و نقطه را البته، روزنه اي يافتيم...
براي جَستن از اعماق جمله...
براي رَهيدن از خويش و ديگران...
*
آري ،در جمله و كلمه مستغرق گشتيم
و نقطه را شايد پناهگاهي پنداشتيم
براي پايان!
نقطه، سر خط...
منم آن خداي ميرا....
*
ديرگاهيست كه بر تخت شاهانه،
عالـِمانه تكيه زده ام...
به گمان هدايت بشر...
از تاج و تخت خود معبدي ساختم به ظاهر مقدس و به باطن منفور!
روزگاريست كه دركالبد انسان، خدايي مي كنم...
هر روز مردمان ساده دل مي ستودنم...
به گمانشان منم آن خداي اهورايي!
يا فرستاده اي از سوي او....
*
*
*
آه ! چقدر خسته ام....
ازين تفكـّر ملعون...
ازين اميد واهي...
و ازين جلوس منحوس خويش...
به كدامين زبان بگويم....
من خدايم.....امّا خدايي ميرا.... خدايي مبطول...
رهايم كنيد...
علاج دردتان را در دستانِ تهي من نجوييد...
هيچ نمي دانم... هيچ ندارم....
اُف بر من و بر آن روز ...
كه از خداوندگارتان خواستم تا مرا نيز همچون خود قدرت بخشد ،
تا در ميان زمينيان مرهمي شوم....
شنونده اي يا دوستي !!!
مشتاقانه بر من عرضه كرد و من خدا شدم....
انساني خدايي كردم...
*
و امروز خسته ام....
تابِ خدا ماندن ندارم...
*
از من بــِستان اين عاريه ي سترگ را ، كه بس ناتوانم...
*
من...
آن خداي ميرا...
انساني بيش نيستم !!!
و از اكنون،
نه تدبيري در من مي يابيد نه مصلحتي....
از امروز مي خواهم مجنون وار، انسان، بزييم!!!

و من....
لذّت مي برم از زيستن در اوج اين عدالت...
و مي بالم از زيستن در سرزميني
كه مردمانش عاقل و سردمدارانش عادلند...
سرزميني كه همه در يك سطح و يك طبقه اقتصادي در كنار هم سعادتمندند...
كشوري كه واژه ي فقير و ثروتمند در آن معنايي ندارد...
همگان در بهترين شرايط اقتصادي و در بهترين امكانات،
روزگار خويش سپري مي كنند.
اختلاف طبقاتي؟؟
نه ! هرگز!
جمعيت زير خط فقر ؟؟
اوه ! اصلا ً!
افزايش فحشا و تكدي گري بر اثر فقر؟؟
خير ! حتي يك درصد!
*
مردي مـُرد....
همين ديروز...
يك قطعه زمين برايش خريدند....
2*1 متر شايد اندكي هم كمتر....
يك قطعه زمين 2 * 1 به قيمت 25000000 تومان ،
با سند منگوله دار به نام متوفي...
صفرهايش نشمار.... خود مي گويم...
بيست و پنچ ميليون تومان...
مردي زنده است...
در شهر بي در و پيكر من...
و به دنبال نان ِ خشكيست براي سير كردن شكمش...
خانه ؟؟؟ همه ي خيابان ها خانه ي اوست...
*
*
واين است معناي عدالت در سرزمين من....
و البته معناي زندگي شرافتمندانه
در سايه ي عدالت اجتماعي، اقتصادي و فردي...
*
مرد ِ مـُرده مالك خانه ي 1* 2 متري بيست و پنج ميليون تومانيست...
و مرد زنده براي لقمه نان امشبش تكّدي مي كند...
خانه نمي خواهد...
نان امشب او را بس است...
************************************
هم وطن عزیز َ براي براندازي فقر تو را به مشاركت مي طلبم...
مؤسسه ي جهادي به همت جوانان فعال و پر شور دانشجو و بسيجي َ
چند بهاريست كه به كمك مردمان محروم مي شتابد ...
اين بهار نيز اردوي جهادي قصد بشاگرد كرده ... براي ساخت مدرسه ،كتابخانه ، مسجد و...
براي كسب اطلاعات بيشتر مي توانيد به آدرس اينترنتي www.jahadi.ir مراجعه فرماييد.
و يا به آدرس مؤسسه: تهران ، خ.پاسداران.خ.بهستان دهم.خ.نيلوفر.ك.زهره . پلاك 4
تلفن : 22545117.22581541.22585382
شماره ي حساب اردوي جهادي : سپهر صادرات،03063،7096،5005
اردوي جهادي مقدمه اي براي هجرت است و هجرت مفهومي بالاتر از سفر....

اينجا، بي اندازه سرد است....
همه چيز يخ زده !
از شبنم گلهاي وحشي باغ ِمجاور گرفته،
تا خدوي عابران ِبي فرهنگ ،
بر كف خيابان هاي سرد ِشهر !
همه چيز منجمد گشته !
دل من نيز...
(و احساسات البته !)
چونان تكه سنگي سرد و تاريك ، كه هيچ شباهتي به دل ندارد...
آنچنان، كه گرماي هيچ آفتابي ذوب نتواندش كرد ...
حتي بارقه هاي آتش شعله ور، نيز...
به گمانم عصر يخبندان دگر بار از راه رسيد...
عصر يخبندان ِ محبّت...
اينبار، سرما ، مهر را احتكار كرده است!
اما تا به كي؟؟؟
نمي دانم ؟؟؟!!

دل ،
تنگ است...
بيش از پيش!
به گـُمانم ، هوس ِسيب دارد و آوازي...
تا اينچُنين ، سَردَهد :
***
" بگذر ز مـن اي آشنـــا ...چون از تــو، مــن ديگــر گذشتـــم...
ديگـــر تو هـم بيگـانـه شــو ، چون ديگـــران، با سـرگذشتـــم...
مي خواهم عشــقت ، در دل بميرد...
مي خواهم تا ديگـــر، در ســـر، يـــادت، پـــايـــان گـيـــرد...
بگذر ز مـن اي آشنـــا... چـون از تــو، مــن ديگــر گذشتــــم...
ديگــر تو هـم بيگـانـه شـو ،چون ديگـــران با سرگذشتــــم...
*
هر عشــقي مي ميرد... خاموشي مي گيرد...
عشــق تــو، نمــي ميـرد...
باور كــــن بعــد از تــو ، ديگــــري، در قــلبم ،جايــت را نمـــي گيــرد..."
***
دل، مي خواند و مي انديشد ،
به يار و گذارَش !!!
و بر گوش ِعقل اينچُنين نجوا مي كند...:
" مگر مي شود عاشق بود و گذر كرد...؟؟
مگر مي شود علاقه داشت و عبور كرد...؟؟
مگر مي شود دلتنگ شد و ياد نكرد...؟؟ "
دل مي گويد و عقل مي شنود...
و مدّتي ،
سكوتي سنگين،
ميان آن حاكمان ِتن برقرار مي شود...
گويي عقل مي انديشد به سؤال دل!
و در جواب، فقط سكوت مي كند...
سكوت، نه به علامت رضايت و تائيد،
كه از روي شرمساري!
عقل از روي دل شرمسار است...
و دل ،علّت اين سكوت ِسرد را نيك مي داند...
او مي داند،
دلتنگي هاي امروزش ،
شكستن ديروزش ،
همه از بي تدبيري عقل بوده!
(با اين حال هرگز به رويش نياورده!!!)
چه بزرگوار دليست!!!
آفرين بر او !!!
*
و دل ،اينبار مي انديشد ...:
" بعضي سؤال ها را هرگز پاسخي نيست! "
پس،
بي خيال از هر فكر و انديشه،
دور از هر پرسش و پاسخ ...
رها از هر تدبير و سخن ..
آواز از سر مي گيرد :
" .... بُردي از يادم ، دادي بر بادم ، با يادت شادم ،..."