تبليغاتX
دلکده ی بی دل

 

نواي دل انگيز پرستوهاي از راه رسيده!

 

آواز بهار مي خوانند...

 

*

صداي زنگوله مآب برگهاي خشكيده و جا مانده از يغماي زمستان،

 

 بر تـُـك درختان ِ نارون و سپيدار...

 

به بانگ جرس مي مانند!

 

*

 

آري، قافله ي زمستان رخت بر بسته !

 

چمنها ، سرانجام ، رخصت ِ رويش يافتند!

 

گلهاي بنفشه ي جوان، سرگرم آرايش باغچه اند!

 

*

 

بهار،

 

 نزديك است و آمدنش را با هزاران آيت بر تو اعلام داشته !

 

*

 

حيف نيست كه باز بنشيني و بينديشي به گذشته هاي دور ِ دست نارس؟!

 

به بايدهايي كه نبايد شد ،

 

به آرزوهايي كه محال شد!

 

*

خانه ي دل را بتكان !

 

غبار شيشه ي احساس را بروب،

 

 بهار آمده !

 

تو چه كم داري از آن مرغك ِ مهاجر ِ آوازه خوان!

 

تو نيز بخوان!

 

آواز بهار و شكفتن را !

 

*

 

بيرون كن هر آنچه كدر و سياهت كرده !

 

بغض و كين و ملال و درد را !

 

بهار آمد ، نوروز نزديك است...

 

سال تحويل مي شود...

 

 قدمش مبارك!

 

براي تو !

براي من،

 

 كه بهار را باور كرديم!

 

***

 

1386 نيز پايان يافت ،

 

خوشا به حال آنكه هر روزش را زيست!

 

سالي بود مملو از :تجربه ، خاطره ، هيجان ، نگراني، دل تنگي ، يادگاري،

 

تنهايي، اشتياق ، صبر ، بي قراري ، دلواپسي ، آرامش و

 

دوست!

 

سالي بود تؤام با روزهايي كه با صبر ساختم خويشتنم را !

 

و لحظاتي كه با غم شناختم ماهيتم را !

 

گذشت،

 

 تا بخت روزگار به مدد آمد و ياري ام ساخت ،

 

در يافتن ذوقي براي نگاشتن ِ حرف دل !

 

*

مرداد ماهش به دنياي وبلاگ نويسي گام نهادم

 

و يافتم دوستاني از سراسر سرزمينم...

 

كه حامي و دلگرمي ام شدند براي ادامه ،

 

 براي بقا !

 

هر كدام تاثيري نهادند بر من و دل نوشته هاي حقيرم!

 

و امروز از صميم قلب،

 

 دست مهربان تك تك شان مي بوسم!

 

و برايشان آرزوي بهترين و سبزترين روياها را دارم !

 

 

 

 اهالي بلاگفا، دوستان ِ دور و نزديک

 

و ياران بي دل  :

 

به حكم همراهي ،سپاسگزارمتان!

 

*عیدتان مبارک*

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/12/26ساعت 9:14 توسط بی دل |

 

 

ماه ِمن، خسوف كردي تا سايه ام به رويت افتاد !

از من هراسان شدي يا تاب دوري از آفتاب نداشتي!

*

در بدر خويش رخ پنهان نمودي...

مگر ندانستي نور نقره فام تو ، شبهاي ظلماني ام را احياگر است ؟!

*

ماه ِمن، عذرم بپذير...

كه به احساس زيباي تو و آفتاب حسادت ورزيدم!

باشد ...

 از ميانتان بر مي خيزم،

از پيش ِ ديده گان ِ آفتاب، كنار خواهم جـَست،

تا همچنان بر من بتابي و بر اين درياي منتظر نيز!

*

امّا ،

حضورت از من دريغ مدار...

آخر ، مي خواهم در زيباترين شب كنارت باشم !

*

پس وعده ي ما ،

شب چارده... ساعت صفر...

قرارمان، كنار همان پنجره ي رويايي!

همان كه 9000 سال پيش ،

پيش از دنيا آمدن آفتاب با تلؤلؤ نقره فام خويش دل از كفم ربودي...

و تا ساليان هر شب به ديدارم آمدي ...

از جدار باريك پنجره به داخل سرك مي كشيدي

و با ناز و تنعّم به داخل تاريكخانه ام مي جـَستي!

بيدارم مي كردي و هشيارم مي ساختي ،

و چنان خود نمايي مي كردي تا تماشايت كنم...

*

آن زمان را مي گويم ماه ِ من ...

يادت هست؟!

آن هنگام كه عاشقم بودي ...

درست پيش از خلقت آفتاب ...

درست پيش از دل دادن به خورشيد !

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/12/20ساعت 15:44 توسط بی دل |

 

يادبود.jpg

 

سيصد و شصت و پنج هزار آفتاب بر آمد...

از آنروز كه شيشه ي نازك ِ ترك برداشته ، هزارتكه شد.

*

و شما كاملا ً بي گناهيد ، از ديد ِ من!

تقصير، اين بار هم از ما بود ،

كه اشك ديده گانمان را بي مهابا بر آن تـُـنگ  ِ نازك بلور نثار كرديم!

نرمي ي تـُـنگ را ما مُسَبب شديم،

و الــّا هيچ گاه از دستان ِ مهرْنشان ِ شما ، فرو نمي افتاد

و زمين گير نمي گشت

و هزار تكه نمي شد!

آري، ما گناهكاريم، اينبار هم...

و محكوميم، باز هم ...

به جرم شكستن آن تـُـنگ بلورين!

*

و تا به امروز...

سيصد و شصت و پنج هزار غروب را نظاره گر شديم،

 بر مزار جام ِبلور ِهزارتكه !

*

امروز ، يادبود ِجام بلورين ِماست...

و روز ميلاد شما...

مبارك!

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/12/10ساعت 0:17 توسط بی دل |