تبليغاتX
دلکده ی بی دل

 

ابر بهاري، روزهاست كه مي گريد !

به باران تيز و مورّب !

ابر مي گريد و قصه ي هجرت از دريا را برايمان نقل مي كند...

عجب دل ِپُري دارد...

دل آسمان گرفته...

همه جا تاريك و غم آلود گشته ،

به بركت غُصه ي ابر...

***

آه ، آسمان،

 ببين چگونه ما را نيز همچون خود، دل تنگ ساختي !!!

پس اين قصه ي دل و غصه ي ابر كي تمام مي شود؟!!

*

شايد تا لحظه ي پايان يافتن ابر!

تا لحظه ي وصال او به دريا!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/25ساعت 11:44 توسط بی دل |

 

حال عجيبي شدم امروز كه بس غريب بود!

 غربتي كه در چشمان آسمان قريب شد!

*

امروز وقتي آسمان كوچولوي 6 روزه رو با او تن عريان و نحيفش

كه در دستان مامان ، داشت اولين آب تني زندگيش رو تجربه مي كرد ديدم،

 بسيار متاثر شدم!

براي خودم ! براي شما!

كه چقدر زود از ياد برديم چه بوديم و چه شديم!

امروز آسمان با وجودش به من تلنگري زد كه بهش نياز داشتم!

آسمان عزيز،

دختر خاله ي تازه وارد كوچولوي من،

از تو ممنونم كه با حضورت ناگفتني ها رو يادآوري كردي!

آرزوي من براي تو روزهايي سرشار از شادي و كاميابيست!

تولدت مبارك!

+ نوشته شده در شنبه 1387/02/21ساعت 22:40 توسط بی دل |

خدا انديشيد ، خورشيد تابيد...

 

                              خورشيد انديشيد ، كوير سوخت!

 

خدا انديشيد ، زمين چرخيد...

 

                              زمين انديشيد  ، كوه ، قـِيْ كرد!

 

خدا انديشيد ، دل آفريد...

 

                              دل انديشيد ، از تپش ايستاد!

 

خدا انديشيد ،  درخت قد كشيد...

 

                            درخت انديشيد ، گنجشك بي خانه شد!

 

خدا انديشيد ، عشق جان گرفت...

 

                              عشق انديشيد  ، ديوانه شد!

 

خدا انديشيد ، آدم آفريد...

 

                               آدم انديشيد ، خدا مُـرد!

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/02/13ساعت 13:15 توسط بی دل |

 

 

براي زندگي معنايي نيافتيم و هدفي ...!

*

باري ، دريافتيم كه تا اين زمان،

تنها در ميان قوانين خلقت

و بايد و نبايدهاي خود و ديگران به اسارت افتاده ايم!

*

براي چندمين بار در حيات، به سياه چالك هاي فلسفي گرفتار آمديم...

پيش تر هم گفته بوديم، به تعمد به قصد تجسس،

درباره ي پرسش هاي بي پاسخ معروفه!

از همان  ها كه اپيدمي بشريت گشته!

*

زار و خسته و بي هدف بازگشتيم به همان دنياي ملعون و موهوم...

اما باز هم پرسش هاي بي پاسخ با ما باقي ماند!

*

سالهاست كه مي گرديم در پي دلخوشي اي!

*

زندگي برايمان معناي خوشايندي نداشت....

*

 

ما به ناچار به حيات دچار گشتيم

و الّا اين زمين آنقدر ها هم كه مي گفتند ديدني نبود ...

اصلاً از ديد ما ارزش آن جدايي را نداشت!

*

ديگر عهد كرديم ما با خودمان...

كه در پي اكتشاف معناهاي دور ، پا به افكار بي مقصد نگذاريم...

كه پيش از ما آمدند مردماني نامي و نيافتند حاصلي...

 

*

 

پس به ناچار ادامه خواهيم داد

و تنها يك اميد ما را از وسوسه ي سرد ـ رگ زدن

( خلاص كردن ِخويش از اين دنياي واهي) خواهد رهانيد...

 

*

و آن اميد به زايش مولوديست...

پسركي كه بتوند پاسخ دهد پرسشهاي بي پاسخ ـ غم آلود ما را!

اين تنها روزنه ي اميد ماست!

زندگي تا آن هنگام بي معناست...

تا آن روز كه پسرك ما را والد بنامد!

*

 

شايد آن هنگام كه حس كنيم خالقيم،

زندگي برايمان رنگ ببازد و معني بيابد!

 

*

 

مريم مآبانه در انتظار مسيح خويشم...

 

مسيح من بيا تا وقت هجرت ،زبان كفر گشوده نشود!

 

***

 

ياران دلكده براي همراهي سبزتون بي اندازه سپاسگزارم!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/02/01ساعت 0:0 توسط بی دل |