
ابر بهاري، روزهاست كه مي گريد !
به باران تيز و مورّب !
ابر مي گريد و قصه ي هجرت از دريا را برايمان نقل مي كند...
عجب دل ِپُري دارد...
دل آسمان گرفته...
همه جا تاريك و غم آلود گشته ،
به بركت غُصه ي ابر...
***
آه ، آسمان،
ببين چگونه ما را نيز همچون خود، دل تنگ ساختي !!!
پس اين قصه ي دل و غصه ي ابر كي تمام مي شود؟!!
*
شايد تا لحظه ي پايان يافتن ابر!
تا لحظه ي وصال او به دريا!
حال عجيبي شدم امروز كه بس غريب بود!
غربتي كه در چشمان آسمان قريب شد!
*
امروز وقتي آسمان كوچولوي 6 روزه رو با او تن عريان و نحيفش
كه در دستان مامان ، داشت اولين آب تني زندگيش رو تجربه مي كرد ديدم،
بسيار متاثر شدم!
براي خودم ! براي شما!
كه چقدر زود از ياد برديم چه بوديم و چه شديم!
امروز آسمان با وجودش به من تلنگري زد كه بهش نياز داشتم!
آسمان عزيز،
دختر خاله ي تازه وارد كوچولوي من،
از تو ممنونم كه با حضورت ناگفتني ها رو يادآوري كردي!
آرزوي من براي تو روزهايي سرشار از شادي و كاميابيست!
تولدت مبارك!
![]()
![]()
![]()

خدا انديشيد ، خورشيد تابيد...
خورشيد انديشيد ، كوير سوخت!
خدا انديشيد ، زمين چرخيد...
زمين انديشيد ، كوه ، قـِيْ كرد!
خدا انديشيد ، دل آفريد...
دل انديشيد ، از تپش ايستاد!
خدا انديشيد ، درخت قد كشيد...
درخت انديشيد ، گنجشك بي خانه شد!
خدا انديشيد ، عشق جان گرفت...
عشق انديشيد ، ديوانه شد!
خدا انديشيد ، آدم آفريد...
آدم انديشيد ، خدا مُـرد!
براي زندگي معنايي نيافتيم و هدفي ...!
*
باري ، دريافتيم كه تا اين زمان،
تنها در ميان قوانين خلقت
و بايد و نبايدهاي خود و ديگران به اسارت افتاده ايم!
*
براي چندمين بار در حيات، به سياه چالك هاي فلسفي گرفتار آمديم...
پيش تر هم گفته بوديم، به تعمد به قصد تجسس،
درباره ي پرسش هاي بي پاسخ معروفه!
از همان ها كه اپيدمي بشريت گشته!
*
زار و خسته و بي هدف بازگشتيم به همان دنياي ملعون و موهوم...
اما باز هم پرسش هاي بي پاسخ با ما باقي ماند!
*
سالهاست كه مي گرديم در پي دلخوشي اي!
*
زندگي برايمان معناي خوشايندي نداشت....
*
ما به ناچار به حيات دچار گشتيم
و الّا اين زمين آنقدر ها هم كه مي گفتند ديدني نبود ...
اصلاً از ديد ما ارزش آن جدايي را نداشت!
*
ديگر عهد كرديم ما با خودمان...
كه در پي اكتشاف معناهاي دور ، پا به افكار بي مقصد نگذاريم...
كه پيش از ما آمدند مردماني نامي و نيافتند حاصلي...
*
پس به ناچار ادامه خواهيم داد
و تنها يك اميد ما را از وسوسه ي سرد ـ رگ زدن
( خلاص كردن ِخويش از اين دنياي واهي) خواهد رهانيد...
*
و آن اميد به زايش مولوديست...
پسركي كه بتوند پاسخ دهد پرسشهاي بي پاسخ ـ غم آلود ما را!
اين تنها روزنه ي اميد ماست!
زندگي تا آن هنگام بي معناست...
تا آن روز كه پسرك ما را والد بنامد!
*
شايد آن هنگام كه حس كنيم خالقيم،
زندگي برايمان رنگ ببازد و معني بيابد!
*
مريم مآبانه در انتظار مسيح خويشم...
مسيح من بيا تا وقت هجرت ،زبان كفر گشوده نشود!
***
ياران دلكده براي همراهي سبزتون بي اندازه سپاسگزارم!