گفته اند که می آیی!
هر جمعه را وعده ات داده اند...
و قرن هاست که این جمعه ها گذشته اند!
ولی آفتاب ندیده ست رخ ماهت!
که گر بیند برای همیشه غروب خواهد کرد با تمام هم قطارانش!
و امروز چه سروری بر پاست برای جشن میلادت!
شیرینی , شربت و شمع به راهست!
بر سردر هر کوی و برزن نوشته اند :
" العجل "
کلامی که به راستی معنایش را از یاد برده اند ...
به تو می گویند زودتر بیا !
امّا هیچ کدامشان در انتظارت, بر کوی دل ننشسته اند!
و این فقط ذکر زبانشان است همچون پرستش خداوندگارشان!
* * *
به تو می گویم ای شهنشه خوبان!
اینها که می شنوی,
این نغمه های " العجل" را می گویم!
همه, همان وعده های کوفیان است!
کسی در انتظار تو ننشسته!
پس تو خود , 313 نفر را همراه خود بیاور...
که اینجا , دیگر در این زمین , یاری گری برایت پیدا نمی شود.
* * *
"العجل" فقط بر سر زبانهایمان است!
* * *
مهدی جان,
البته تو از هریاریگری بی نیازی!
زیرا که او پشتیبان توست!
پس بیا!
گرچه توان ِ یاری گری در ما نیست اما بسیار نیازمند یاری ِتو ایم!
همین دیروز بود...
یکسال پیش را می گویم ... گویی همین دیروز بود!
وه , که چه زود گذشت!
یکسال از روزی که به دنیای بزرگ و زیبای دلکده پا نهادم!
من شدم بی دل و اینجا شد مأمنی به نام دلکده!
جایی برای تهی کردن اندرونم ...
از اندیشه و شوق یا فلسفه و عشق!
دوستانی یافتم شیرین زبان و همدل!
هم نوا و هم آوا... به راستی!
و حال, جای جای میهنم را به رغم وجود ناب و با ارزش آن دوستان می ستایم!
راضی ام وخشنود ....
اکنون سالروز خودیابی من درین عرصه است!
آنروز آمدم با شور و شوق ....
می نگاشتم از امید , احساس, عشق!
* * *
لیکن چند ماهیست ,
بوی ِنای ِغم و نا امیدی از لای این برگهای مجازی بر می خیزد!
و انسان چه زود متغیر میگردد حالش!
خوب... این را می گذارم به حساب روزگار ,
که همه رنگش را به رخ آدمکهایش می کشاند!
بر حسب تغییراتی که در زیستنم حاصل شد از دنیایم ,
دلکده ام و دوستانم غریبی جستم!
چندی اخیر دچار بی خویشتنی بودم!
نیافتم آنچه را که در انتظارش بودم!
القصه !
در برهه ای از این زیستن اجباری دچار تزلزل و تردید گشتم!
به وجود خود ! به قبول مسئولیت ! و به پذیرش ناب ِبزرگ شدن!
من باور نکرده بودم که روزگار به انتظار پایان عروسک بازی من نخواهد نشست!
او شتاب دارد و می برد تو را با خودش!
حتی اگر نخواهی!
زمانی بانگ جرس تو نیز به صدا در می آید
و ندا سر می دهد که برخیزی ,
به غضب یا لبخند!
اینطور می گوید: کوله بارت بردار و به جاده بزن!
وقت رفتن است .. آنهم تنها!
و تو در عین ناباوری باید رهسپار بشوی!
و همه ی مشکلات بشر از همین بی باوری هاست!
* * *
در اوج کودکی ِذهن و دل , مرا در جاده رها کردند!
به جُرم انسان بودن و به رغم تکامل ظاهری!
و من خود را در بیابانی تهی ,
تنها دیدم و در دل هراسی یافتم!
وصف ناپذیر...
گریستم! نالیدم!
کسی به فریادم نرسید!
ترسیدم! لرزیدم! کسی به یاری ام نیامد!
به خاک افتادم , تضرع کردم , یاری خواستم..
بالاخره , ندا آمد:
" دگر زمانی برای بی عاری نیست! برخیز !
به اختیار یا جبر , جاده ی پیش رو پیمودنیست!"
آه! که چه دلتنگ شدم آنسان که مرا از عروسک هایم جدا ساختند!
از دنیایم!
این بود قصه ی دلتنگی های بی دل این دلکده !
*
حال, بی دل به رغم حسی آمیخته از جبر و اختیار به جاده ای بی انتها پا نهاد!
به امید آنکه تا هست ,این راه را درست بپیماید!
و امروز آمد تا سالروز میلاد ذوق ِ نگارش و تولد دلکده را جشن بگیرد!
مبارک باشد!