تبليغاتX
دلکده ی بی دل

 

بر همان لبه ي پرتگاه هميشگي ...

رفته بودم به خيال پرواز و بال گشودن...

شايد درست لحظه اي پيش از هبوط ،

دستانم را گرفت و از آن تخته سياه عظيم رهايم  ساخت !

*

امروز هم به آن جا رفته بودم ، طبق روال گذشته !

بر لبه ي تيز صخره ايستادم ، اما اين بار نه براي هبوط ! نه براي پرواز !

كه براي ديدن او !

*

چه كنم به بهانه ي ديگر سراغم نمي آيد!!!

با خود انديشيدم ،بهَراسانمَش تا بيايد...

او آمد ... نيـرنگ مرا مي دانست  امّا به روي خويش نياورد...

با همان مهرباني ي هميشگي ,

دستانم را در ميان دستانش فشرد و در آغوشم گرفت...

سپس در گوشم زمزمه كرد... : به دنبال من دنيا را مي گردي ...

صخره هاي صعب العبور بالا مي آيي ،

رنج مي كشي...

مگر نمي داني همواره نظاره گر تو ام  ،

مگر نمي داني همواره مراقب و چشم انتظار تو ام !

 

گفتم: امّا تو مي گويي من همه جا در كنار شما هستم .

پس چرا تو را جز در سختي ها و مصائب روزگار نيافتم؟!

 

***

و او گريست...

 ابرها باريدند...

لحظه اي سكوت و سپس فرمود: 

اي آدم! دليل اين است كه تو ،مرا جز در سختي ها ياد نكردي !

با اين حال هرگز فراموشت نكردم...

بدان از هر آنچه به تو نزديك است نزديكترم...

تو را مي بينم و مراقبت هستم در خوشي و نا خوشي ،

رنج و شادي ...

امّا تا به حال انديشيده اي چند بار در لحظات زيباي زندگاني يادآورم بودي؟

چند بار شكرگزار نعمات و و رَحَماتم شدي؟؟

اي انسان بدان مرا هرگز به سپاس ِ زبان الكن تو حاجتي نيست !

ليكن اينها تو را نزد من و خلق من عزيزتر و محترم تر ميسازد !

*

اي انسان…

تو را بسيار دوست مي دارم!

تو را به خلافت خود در زمين منصوب كردم ،

به تو هوش و برتري دادم ،

تو را بر نيروهاي غير زميني غالب آوردم...

به تو حكمت و علم آموختم و ديدِگاني عظيم ارزاني كردم! 

به تو چيزي بخشيدم كه از سايرين محروم ساختم...

*

ولي تو همچنان بر ناسپاسي خود اصرار مي ورزي !!!

*

دراين هنگام...

اشك امانم نداد...

گريستم...

خدا نيز...

و ابرها...

آن روز تمام زمين از عطر باران مصفا گشت!

روزي كه خدا گريست

و من...

و ابر نيز !!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/25ساعت 16:3 توسط بی دل |

 

برای تو می سُرایم !

میشنوی ای دوست؟

 

امروز از استعداد نگاشتن و قلم من می گویی!

و می گویم این ارمغان تو بود برای روزهای دل تنگی ام!

آن هنگام که کلمات از دلی آزرده برخاست ,

اغواگرانه بر کاغذ پیش ِرو رسوخ کرد

و من دیدم معجزه ی این آفرینش را!

*

اما روزگار غریبیست,

مدتهاست دلکده ام میهمان ندارد.

مدتهاست که دوستان سر نمی زنند بر این کلبه ی نا مفروش!

نیک, حق است!

این روزها, دلکده چیزی برای عرضه به نگاه زیبایشان را نداشت!

دوستان هم تاب شنیدن درد ِ دل ندارند!

 

این را برای تو نوشتم, تویی که بودنم موجب آزردگی ات گشت!

مرا ببخش و خودت را و البته روزگار را برای این بازی هایش!

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/07/21ساعت 12:12 توسط بی دل |

 

 

گذشت ...

و باز هم رسید ؛

آن نقطه ی مبهم سر آغاز!

روزی ,

قدم نهادم در این دیر خرابات نشین....

به امّید یاری!

و زمان ،

سپری گشت ،لیکن با سؤال موهومی پابرجا :

" برای اهالی این غربت قریب,

 چه تحفه ای به ارمغان آوردی؟!"

14 مهر ، روز میلاد من!

میلاد دردانه ای بی نظیر!

خالص و ناب!

*

تحفه ی من ؟؟؟

اندیشیدم ,

جز لبخند بضاعتی ندارم!

***

تقدیم به همه تان!

تولّدم مبارک!

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/07/13ساعت 9:49 توسط بی دل |