تبليغاتX
دلکده ی بی دل

  

دل سپار به ره ...

 ای هم آغوش مسافر... 

که زیستن بی مـُنتهاست!

ملتهب مهتابیم من و تو  

و شب منظومه ایست شیرین برای ما , 

که از تـَعـبُـد به درد آمده ایم!

عجب صبری آموختیم ازین منزلگه پرفتنه! 

و امشب... 

 تو رهسپاری ! به امید سرکوبی سنگلاخ های جاده ! 

کوله بارت همه , 

آغوش و نوازش من! 

سفر بی خطر ای عزیز دل! 

و  

مشتی از آب دیده گان ... 

تقدیمی برای بدرقه ی قدم هایت!

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/09/16ساعت 11:17 توسط بی دل |

 

 

 

 

اگر روزي, خدايي, چراغي دردهد دستم ...

مي سايم در همان دم بر دو دستم!

اگر غولي از آن بيرون تراود ...

به او گويم نشان آرزويي در نهانم!

* * *

گويمش خواهم كه مشاطه شوم...

 من در اين واديه بيگانه شوم...

بيارايم رخ دل پاره گان را !

بسازم صورتك بر جلوه ي تار و غمانم!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/09/05ساعت 11:19 توسط بی دل |