
دل سپار به ره ...
ای هم آغوش مسافر...
که زیستن بی مـُنتهاست!
ملتهب مهتابیم من و تو
و شب منظومه ایست شیرین برای ما ,
که از تـَعـبُـد به درد آمده ایم!
عجب صبری آموختیم ازین منزلگه پرفتنه!
و امشب...
تو رهسپاری ! به امید سرکوبی سنگلاخ های جاده !
کوله بارت همه ,
آغوش و نوازش من!
سفر بی خطر ای عزیز دل!
و
مشتی از آب دیده گان ...
تقدیمی برای بدرقه ی قدم هایت!

اگر روزي, خدايي, چراغي دردهد دستم ...
مي سايم در همان دم بر دو دستم!
اگر غولي از آن بيرون تراود ...
به او گويم نشان آرزويي در نهانم!
* * *
گويمش خواهم كه مشاطه شوم...
من در اين واديه بيگانه شوم...
بيارايم رخ دل پاره گان را !
بسازم صورتك بر جلوه ي تار و غمانم!