تبليغاتX
دلکده ی بی دل

 

بـُـرون رو بـغض دامن گير

 

كه درد از تو برون نايد

 

 

فرو بـَر  نغمه دلگير

 

كه داد از دل نمي آيد

 

*

 

تو اي حق مرغ آسوده

 

بكن رحمي به آميني

 

 

كه كرد اين غم، دل آزرده

 

من و يارم به تقويمي

 

*

 

در اين ره قصه ي فاني

 

دل و دينم ز دستم رفت

 

 

كاخر قلب من ،ثاني*

 

ندارد طاقت فـُرقت

 

*

 

گذشت روز و مه و سالي

 

نديدم من، ولي رويش

 

 

كه گر بينم، شَوَم حالي

 

به شوق ،پر مي زنم سويش

 


*

 

به اميد صباح نو

 

زنم بوسه به خاك تو

 

به اميد صلاح تو!

 

 

**************************** 

* ثاني: ثانيه 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/24ساعت 19:44 توسط بی دل |

 

سهره اي مي خواند گويي مرا !

از غروب تنگ و دلگير خدا !

با دل تنگ از جور زمان مي نالد !

گويي آن بلبل وحشي سليمان پندارد مرا!

نمي دانم از چه اينچنين شيدا مي سرايد!

نمي فهمم زبان نغمه هاي دلربايش!

نمي دانم چطور ديدست چشمانش دلم را !

ولي گويي از سبوي غم عاري ام انگاشتست!

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/02/04ساعت 19:59 توسط بی دل |