بـُـرون رو بـغض دامن گير
كه درد از تو برون نايد
فرو بـَر نغمه دلگير
كه داد از دل نمي آيد
*
تو اي حق مرغ آسوده
بكن رحمي به آميني
كه كرد اين غم، دل آزرده
من و يارم به تقويمي
*
در اين ره قصه ي فاني
دل و دينم ز دستم رفت
كاخر قلب من ،ثاني*
ندارد طاقت فـُرقت
*
گذشت روز و مه و سالي
نديدم من، ولي رويش
كه گر بينم، شَوَم حالي
به شوق ،پر مي زنم سويش
*
به اميد صباح نو
زنم بوسه به خاك تو
به اميد صلاح تو!
****************************
* ثاني: ثانيه
سهره اي مي خواند گويي مرا !
از غروب تنگ و دلگير خدا !
با دل تنگ از جور زمان مي نالد !
گويي آن بلبل وحشي سليمان پندارد مرا!
نمي دانم از چه اينچنين شيدا مي سرايد!
نمي فهمم زبان نغمه هاي دلربايش!
نمي دانم چطور ديدست چشمانش دلم را !
ولي گويي از سبوي غم عاري ام انگاشتست!