تبليغاتX
دلکده ی بی دل
 

 

به ياد نگاهش!

آخرين باري كه نگاهش را ديد نگاهم،

يادم هست!

سرك كشيد از پشت ديوار حيا...

همان اولين بار كه نگاهي خريدارانه روانه ام كرد!

*

*

*

امـّــا!

ديروز ،

خبر دادند كه ديگر...

نيست!

نه خودش و نه نگاهش!

چشم انتظار پاسخ بود و زبانش نگشوده براي هميشه بسته شد،

زير خروارها خاك سرد اين زمين!

*

روحش شاد آن خواستار هميشه مسكوت!

به ياد حسين ستاوند

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/06/24ساعت 10:26 توسط بی دل |

 

خفه قانی دردناک در هوایی مطبوع احساس می شود...

 باید پا نهاد بر دل!

سنگینی ِ رویاهای مدفون شده!

و بوی متعفن دل ِ پوسیده ای در فضا جاریست!

بویی آشنا که از کالبد آشنای خودمان برخواسته !

خفه قانیست عجیب, رهایی کی توانم ؟

دیدی دل با آن همه زیرکی ناگاه به دام افتاد!

و زندگی رنگ باخت.

آنکه پیش از این قرمز می نمود حال به کبودی میزند!

یا دنیا تاریک گشت یا دیده گان ما نابینا!

دل رهایی می خواهد ,

 پرواز!

من از مقام شامخ  انسان بودن استعفا خواهم داد!

این گِل ِ متبرک , این کالبد بی هویت,  ارزانی ِ شما,

 وارثین زمین!

 

براستی چه کسی دانست انسان بودن چه دشوار است و بزرگ شدن چه ناگوار!؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/11ساعت 12:10 توسط بی دل |

افسر سلطان گل پيدا شد از چمن  

مقدمش يا رب مبارك باد بر سرو و سمن!

 

 

دل شاد گشتيم ....

مسافر كوچك در راه است!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/05ساعت 16:14 توسط بی دل |