به ياد نگاهش!
آخرين باري كه نگاهش را ديد نگاهم،
يادم هست!
سرك كشيد از پشت ديوار حيا...
همان اولين بار كه نگاهي خريدارانه روانه ام كرد!
*
*
*
امـّــا!
ديروز ،
خبر دادند كه ديگر...
نيست!
نه خودش و نه نگاهش!
چشم انتظار پاسخ بود و زبانش نگشوده براي هميشه بسته شد،
زير خروارها خاك سرد اين زمين!
*
روحش شاد آن خواستار هميشه مسكوت!
به ياد حسين ستاوند
خفه قانی دردناک در هوایی مطبوع احساس می شود...
باید پا نهاد بر دل!
سنگینی ِ رویاهای مدفون شده!
و بوی متعفن دل ِ پوسیده ای در فضا جاریست!
بویی آشنا که از کالبد آشنای خودمان برخواسته !
خفه قانیست عجیب, رهایی کی توانم ؟
دیدی دل با آن همه زیرکی ناگاه به دام افتاد!
و زندگی رنگ باخت.
آنکه پیش از این قرمز می نمود حال به کبودی میزند!
یا دنیا تاریک گشت یا دیده گان ما نابینا!
دل رهایی می خواهد ,
پرواز!
من از مقام شامخ انسان بودن استعفا خواهم داد!
این گِل ِ متبرک , این کالبد بی هویت, ارزانی ِ شما,
وارثین زمین!
براستی چه کسی دانست انسان بودن چه دشوار است و بزرگ شدن چه ناگوار!؟

افسر سلطان گل پيدا شد از چمن
مقدمش يا رب مبارك باد بر سرو و سمن!
دل شاد گشتيم ....
مسافر كوچك در راه است!