تبليغاتX
دلکده ی بی دل

 بال و پر شادی شکست!

نور چشم ما...

اميد دل ما...

انگاري فهميد دنيا جاي بدرد بخوري نيست

واسه همينم نيمه ي راه منصرف شد!

آه....

آيا مي دونست چقدر چشم انتظارش بوديم؟

8 ساله 365 روزه ي 24 ساعته!

اگه مي دونست كه ما تك تك روزاي بودنش رو جشن گرفتيم...

اگه مي دونست همه ي روزامون يه طرف و اين 3 ماه يه طرف...

اگه مي دونست،

نميرفت!

هي... چقدر هواي اين زمين سنگين شده واسم...

كاش مي شد يه جاي ديگه رفت.

* * * * *

خاله جون گرچه نيمدي تا به من بگي خاله،

گرچه نيمدي تا با شيرين زبونيت دلمو شاد كني،

گرچه دلت هواي موندن نداشت...

اما بدون مارو با همون حضور 3 ماهت شاد كرده بودي...

*

كاره دنيا رو ديدي و پشيمون شدي از اومدن خاله؟

آره زمين جاي خوبي نيست... مي بيني چه كار با دل ما كرد!

اين زمين ارزش اومدن نداره، تو حق داري...

*

مي دوني ديگه به زالزالك لب نميزنم خاله؟

 آخه از وقتي تورو توي دل مامانت ديدنت و گفتن قده يه زالزالكي،

 اسمتو گذاشتيم زالزالك...

خودتم خوشت ميومد... ميديدم كه ميخندي!

آخي...

يادته باهات شرط كردم فقط به من بگي خاله نه به هيچ كس ديگه؟؟

هه! آخه خالت خيلي حسوده،

 دلش نميخواست خواهر زاده دردونش......

هي...

به خدا اگه ميومدي اين خاله هرچي مي گفتي واست مي خريد!

آره هرچي.عب نداره اگه لوس ميشدي!

*

روزي كه گفتن داري مياي، من و مامان بزرگ و بابابزرگت گريه مي كرديم

خيلي زياد...

و روزي كه گفتن رفتي...

همينطور

بابابزرگت ديشب ديروقت اومد خونه...

گفت ديگه پام نميكشه!

مامان بزرگت اما، خيلي صبوره،

 اونقدر خودشو نگه داشت تا مادرت اشكاشو نبينه! اون خيلي محكمه!

اما خالت نتونست...

*

فاصله ي بين شادي و غم كوتاهه زالزالك!

تو خوش شانس بودي كه نيمدي ببيني اين فاصله رو!

دلم نگرانه مادرته و پدرت!

آخه نمي دوني اون روزا چشاشون چه برقي مي زد...

*

زالزالك من؟!

حرفام تموم نشده خاله، اما ديگه نمي تونم بنويسم...

هر سطرشو كه نوشتم اشك ريختم...

حالا مي خوام بگم خدانگهدارت... اما نمي دونم كجا نگهدارت!

مي دوني خالت خيلي نوشته، به هر بهونه اي، شادي و غم...

اما اين... غم انگيزترين نوشته شه!

واسه مادرت دعا كن...

دوستدار هميشگيت

تنها خالت

خاله سارا!

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/07/17ساعت 8:7 توسط بی دل |

 

و امشب

شمع ديگري افزوده شد بر جمع شمع هاي منتظر و اشك ريزان

روي كيك تولد!

" من نمي دانم ازين تعدد درخشان بايد خوشحال شوم يا ناشاد !  "

ليكن به يمن افروزش اين شمع و به حرمت قداست نور،

به فال نكو ميگيريم اين جشن خودكشي نورها و فدايه شمع ها را !

بلكه افزايش اين نورها گشايشي كند در كار ما…

* * *

چهاردهم مهر ماه،

سالروز ميلاد شاهكارترين خلقت مبارك !

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/07/13ساعت 0:0 توسط بی دل |

 

يادي ، به خوابی

شباهنگام می پیچد در ویران کده ی خاطر...

همچون باد زمستاني!, زوزه کشان

می آیند به یادم

یاران!

و

 می روبند غبار جاده های پیموده

و نمایان می کنند جای پای عمیق و بی جان شان را !

بر دلی که به بیابانی کویری می ماند حال

می آیند به یادم

 یاران!

نیم شبی در خوابی...

از یاد نرفتند

ياران!

, به خوابی زنده گشته اند در یادم

می آیند به یادم...

ياران

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/07/05ساعت 12:44 توسط بی دل |