به جهت تحقير بشر
سرودي آوردم به برگ!
باز هم مترو...
من نشسته ام!
زني تنها با كيسه اي در پس خود...
كشان كشان وارد شد!
:
"سيم ظرفشويي دارم... 3 تا هزار.. خانما ؟ نخواستين؟"
و
مسافران! مسكوت!
*
اما اين آماس بزرگ از چيست؟!
آه! او تنها نيست!
ورمي بزرگ ،
به جامانده از شبي التهاب آور بر هيكل نحيفش خودنمايي مي كند!
التهاب آور؟!
اوه. من از كجا بدانم؟ شايد هم شهوت آور!
*
"خانما؟ 3 تاش فقط هزاره!"
صدايي ملتمسانه كه در سكوت بي پايان مسافران غرق ميشود!
نه! خريداري نيست!
گرد نا اميدي بر صورت كم سن و رنجورش نشست!
*
اي زن ملتهب ما كه به ظرفهاي نـَشسته مان نمي انديشيم!
كه مبهوت آماس درآمده از شكم توييم!
آماسي كه حتما بي خواست و شهوت تو بر اندامت نقش بسته!
در همان شام نفرين شده كه تو را به اين روزگار انداخت!
*
و تو اكنون به جاي خفتن در رختخوابي گرم و
خوردن ويارانه اي كه هوس دل كوچك توست،
اينجا درين متروي مزدحم و قي آور منت نگاه خريدارانه با يك برگ سبز ميكشي!
و من در اين انديشه....
چرا مردان، آماس آور نيستند....
حال كه تو نان آور خانه شدي؟!
***
راستي نگفتي؟
ويارانه ي تو چيست؟
شايد خياري پوسيده و بي مزه اي كه ترحم مسافري پيش كشت كرده!
هرچه هست ،نوش جانت!
ميداني؟ اين را هم از همان شب نفرين شده داري؟!