تبليغاتX
دلکده ی بی دل - ندا...

 

سهره اي مي خواند گويي مرا !

از غروب تنگ و دلگير خدا !

با دل تنگ از جور زمان مي نالد !

گويي آن بلبل وحشي سليمان پندارد مرا!

نمي دانم از چه اينچنين شيدا مي سرايد!

نمي فهمم زبان نغمه هاي دلربايش!

نمي دانم چطور ديدست چشمانش دلم را !

ولي گويي از سبوي غم عاري ام انگاشتست!

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/02/04ساعت 19:59 توسط بی دل |