سهره اي مي خواند گويي مرا !
از غروب تنگ و دلگير خدا !
با دل تنگ از جور زمان مي نالد !
گويي آن بلبل وحشي سليمان پندارد مرا!
نمي دانم از چه اينچنين شيدا مي سرايد!
نمي فهمم زبان نغمه هاي دلربايش!
نمي دانم چطور ديدست چشمانش دلم را !
ولي گويي از سبوي غم عاري ام انگاشتست!