تبليغاتX
دلکده ی بی دل - جوجه عقاب...او

 

 

حالــَش، همچون حال آن جوجه عقاب نارسيدست،

 درون تخم،

كه در روزي طوفانی، با ضربت صاعقه ي ابري سهمگين و تاريك،

به اعماق دره ي مجاور سقوط كرد!

آن هنگام، پدر و مادرش به دنبال خوراك،

آسمان را زير بالهاي قدرتمند خود تحقير مي كردند!

و چون بازگشتند ، لانه را تهي يافتند،

 به گمانشان فرزند نرسيده شان خوراك مارها شده،

قدري غصه خوردند

و خيلي زود در پي تلاشي جديد برآمدند كه مبادا نسلشان منقطع گردد!

و روز بعد...

 فراموش كردند وجود تخم شكسته اي آشنا, در اعماق دره ي همسايه را!

*

جوجه عقاب آتيه اي دارد بي سامان!

با پايي كه هنوز تكامل نيافته ست

و بالي كه با ضربه آن فرود ِناشي شكست!

*

به گمان او ،مــُـردن بسيار ارزشمندتر از زندگيست ، برايش!

به فكرش مي رسد كه خود را بگذارد در معرض ديد لاشخورها ،

مارهاي صحرايي يا روباه هاي مكار...

اما آنها هم بي اعتنا از كنار كالبد بي قوتش مي گذرند!

گويي حتي براي عصرانه هم خوراك  ِ درخوري نيست!

ارزش طعمه بودن هم ندارد.

(آخر طعمه شدن هم مقامي خاص مي طلبد!)

 

آه! بچه عقاب تيره بخت!

به چه جرمي اينگونه مجازات مي شود!

*

دلش مــُـردن مي خواهد!

اما او از دست خلقت هم در رفته است!

فكر مي كند خالق از ضايعات آفريده بودتـَـش!

از ضايعات گل و لايي كه بشر را مي ساخته !

از پسماند تن آدمي...

گويي تــُـفيده اي از خلقت است!

نامش عقاب است ليكن از موریان هم نحيف تر!

از حيات, فقط اين نام را به يدك مي كشد!

 جوجه ي بيچاره!

*

حال او ،همچون حال اين جوجه عقاب بخت برگشته است!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/03/20ساعت 18:39 توسط بی دل |