
اگر روزي, خدايي, چراغي دردهد دستم ...
مي سايم در همان دم بر دو دستم!
اگر غولي از آن بيرون تراود ...
به او گويم نشان آرزويي در نهانم!
* * *
گويمش خواهم كه مشاطه شوم...
من در اين واديه بيگانه شوم...
بيارايم رخ دل پاره گان را !
بسازم صورتك بر جلوه ي تار و غمانم!